شك شىء ممكن تا واجب نشود موجود نمىگردد » ، اين مىداند كه وجوب ، اينجا ( فصل سوم ) وجوب بالقياس الى الغير است و در آن قاعده ، وجوب بالغير است « 1 » .
از قانون اصلى عليت دو قانون فرعى منشعب مىشود كه اگر نباشند نظام جهان موجه نيست : 1 . اصل سنخيت بين علت و معلول است ؛ يعنى هرمعلولى علت خاص خود را مىطلبد و هرعلت تامى معلول ويژهاى دارد ؛ 2 . قانون عدم انفكاك معلول از علت تامهء خود و برعكس يا قانون ضرورت علّى و معلولى يا جبر علّى و معلولى . « 2 »
در مقابل اين نظريه ، متكلمان گفتهاند : خداوند مختار است و عالم نبود ، سپس اراده كرد كه عالم را بهوجود بياورد ؛ يعنى علت بود ، ولى معلول نبود كه با اين بيان خواستهاند اختيار خداوند را اثبات و از آن دفاع كنند ، درحالىكه نمىدانند : « الوجوب بالاختيار لا ينافى الاختيار بل يحقّقه « 3 » و يأكده » ، نتيجه سخن آنها اينكه معلول موجود ، ديگر نيازى به علتش ندارد ؛ يعنى عالم ، در زمان حدوث ، به خداوند نياز داشت تا به وجود آيد و اكنون اشكال ندارد كه عالم ، معلول خدا نباشد ، در حقيقت اينها مثل يهود ، دست خدا را بسته مىدانند ؛ درحالىكه او فرمود :
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ .
برهان ديگر وجوب وجود معلول ، در موقع وجود علت تامه و . . .
برهان آخر : حاجة الماهيّة . . . وجود علّته ؛ و هو المطلوب .
برهان ديگر : نياز و حاجت ماهيت معلول به علت ، تنها ( مربوط به ) حاجت وجود آن ماهيت معلول ، به علت است و افتقار ، خارج از وجود ماهيت معلول نيست ؛ به اين معنا كه آنجا وجودى باشد و حاجتى ( كه عارض وجود ماهيت معلول شده باشد كه اين صحيح نيست ) ، بلكه حاجت ، در حدّ ذات وجود ماهيت معلول ، مستقر ( و ذاتى
هامش
( 1 ) . بداية الحكمه ، مرحله هفتم ، فصل سوم ، پاورقى از علامه .
( 2 ) . ربانى ، ايضاح الحكمه ، ج 2 ، ص 240 .
( 3 ) . ملا هادى سبزوارى ، اسرار الحكم ، 1361 ، ص 150 .