و ابسط بسائط ( بسيطترين چيزها ) چيزى است كه تركيب از وجود و ماهيت ( هم ) نداشته باشد ، كه آن تنها واجب ( و ضرورى الوجود بالذات ) - عزّ اسمه ؛ نامش عزيز باد - است . ( مشروط بر اينكه بحث ما پيرامون هستى باشد ، چه ممكن الوجود و چه واجب الوجود ، نه اينكه اعم از آن باشد تا بحث ما شامل عدم هم بشود ، آنوقت گفته شود : ممتنع الوجود بالذات هم تركيب از ماهيت و عدم ندارد . گذشته از آنكه عدم هيچ ندارد تا چه رسد به اينكه مركب باشد يا بسيط ) .
تقسيم علت به قريب و بعيد
و تنقسم أيضا إلى قريبة و . . . البعيدة بخلافها ، كعلّة العلّة .
و نيز علت به قريب و بعيد تقسيم مىشود و علت قريب ، آن است كه واسطهاى ميان علت و معلولش نباشد و علت بعيد ، بر خلاف علت قريب است ، مانند علة العلل ( كه غيرمستقيم علت آخرين معلول هم است ، چون علت علت علت . . . چيزى ، علت آنچيز هم مىباشد ؛ مثلا در حركت ارادى ، انسان اول چيزى را تصور مىكند ، سپس تصديق به فايدهء آن مىكند و بعد شوق پيدا كرده ، اراده مىكند و بالاخره عمل مىكند كه علم تصورى و تصديقى نسبت به عمل ، علت بعيد است و اراده نسبت به عمل ، علت قريب است ) .
تقسيم علت به علل قوام و علل وجود
و تنقسم العلّة إلى داخليّة و . . . و الغاية « ما لأجله الوجود » .
علت به داخلى و خارجى هم تقسيم مىشود و علل داخلى - كه علل قوام هم ناميده مىشوند - عبارت از ماده و صورت مىباشند كه مقوم ( ذاتى ) معلول هستند .
( پس ماده نسبت به مركب از ماده و صورت ، كه جسم است ، علت مادى است و الا ماده نسبت به صورت ، مادهء قابله و معلول صورت است : « هى التى بها الشىء بالقوة » و