است . ) شكى نيست كه در آنجا ؛ يعنى عالم طبيعت ، اجسام مختلفى وجود دارد كه در اصل جسميت كه عبارت از جوهر ممتد و كششدار در سه جهت ( طول و عرض و عمق ) است ، مشترك مىباشند ، پس جسم از جهت جسمانيت خود ( نه از جهت اين كه ماده است يا ديده مىشود و . . . ) ، در جهات ( طول ، عرض و ارتفاع ) مفروض خود ، قابل انقسام است ؛ ( يعنى هرجسمى در سه جهت طول ، عرض و ارتفاع قابل انقسام است ) .
درحالىكه جسم در نظر حس ، وحدت اتصالى دارد ؛ ( يعنى چشم ، جسم را متصل مىبيند ) . پس آيا در حقيقت ( و واقع هم ) متصل و واحد است ، چنانكه نزد حس چنين است يا ( در حقيقت ) مجموعهء اجزاى داراى فاصله است ، بر خلاف اين كه حس نشان مىدهد ؟
پنج قول درمورد جسم :
و على الأول ، فهل الاقسام التي . . . قائل ؛ فالاقوال خمسة .
و بنابر فرض اول ( كه جسم متصل ، واحد و داراى يك حقيقت است ) آيا اقسام و اجزايى كه بالقوه هستند ، متناهىاند يا غيرمتناهى ؟ و بنابر فرض دوم ( كه هرجسم مجموعهء اجزاى داراى فاصله باشد ) آيا هركدام از اقسام و اجزايى كه بالفعل هستند ؛ يعنى اجزايى كه تجزى و منقسم شدن ، به آنها پايان مىپذيرد ، در خارج قبول انقسام نمىكنند ، ولى وهما ( و هم مدرك معانى جزئى و صور است ) و عقلا قبول انقسام مىكنند ، براى اينكه هريك از اقسام كوچك ، داراى حجم هستند ( و وقتى در خارج با وسايلى ، يكىيكى اجزاى جسم را نشد تقسيم كرد .
وهم و خيال انسان كه صورتى از يك جزء جسم را در ذهن دارد ، مىتواند تقسيم كند ؛ مثلا تشخيص مىدهد اين طرف يك جسم غير از آن طرفش است و آنقدر تقسيم مىكند ، تا ديگر نتواند تقسيم كند تا نوبت به عقل مىرسد كه عقل در اينجا