چرا نفس هم جوهر است و هم جوهر نيست ؟
براى اينكه نفس در موجودات داراى نفس ، صورت براى نوع جوهرى است و همين نفس بهشرطلا در خارج ، فصل ؛ يعنى ناطق لابهشرط در ذهن است و گفته شد كه فصول جواهر مندرج در مقوله جوهر نيست ؛ « فصول الجواهر ليست بجواهر و فصول الجواهر جواهر « 1 » » . و از اينجا روشن مىشود كه مقيد كردن موضوع ، در تعريف جوهر و عرض ، به اينكه بىنياز از جوهر و عارض باشد ، براى اين است كه موضوع ، قائم به نفس باشد و مثل ماده نباشد كه نياز به حالّ و صورت داشته باشد ، پس در ديد عميق ، صورت داخل در جوهر نمىشود « 2 » ، بلكه قبلا بيان شد كه ماهيات بسيطه و فصول اخيرهء انواع ، مانند : ناطق ، خائر ، صاهل و . . . بسيط و از امور وجودى مىباشند ، لذا داخل در مقولات نيستند و اگر جوهرند ؛ يعنى قوامشان به خودشان است كه بهمعناى اين است كه وجود ، اصيل است و اين جوهر شامل خداوند هم مىشود .
دليل ديگر اينكه نفس ناطقه ، هم جوهر است و هم جوهر نيست
به نفس ناطقه ، دوگونه مىشود نظر كرد : يكى ، به اعتبار وجود لغيره ، يعنى وجودش براى حيوان كه عرض خاص است و حيوان نسبت به آن عرض عام است و به اين اعتبار ماهيت ندارد تا جوهر باشد .
و ديگر ، به اعتبار وجود فى نفسه و با نظر به خودش كه به اين اعتبار ماهيت دارد و جوهر است . ( البته جوهر بهمعناى اينكه موجودى است كه تكيه برخود دارد ، نه اين
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، فصل 6 ، ص 83 .
( 2 ) . همان ، مرحله 6 ، فصل 2 ، ص 91 .