قدرت شگفت انسان درمورد شناخت
1 . ايجاد قياس خفى در استقرا ، پس صرف از حكم جزئى به حكم كلى رفتن يقينآور نيست ؛ ضمنا تنها استقرا ، در علوم تجربى ، كارساز و معتبر نيست . به اين معنا كه اگر كرارا دنبال حادثهاى حادثه ديگر مىآيد ، قطعا اولى علت دومى است و الا بايد قائل به تصادف و صدفه و بخت و اتفاق بود ، درحالىكه اين محال است ، لذا عليت بايد بر كرسى يقين بنشيند و گرنه ارتفاع تناقض لازم مىآيد و . . . .
2 . انسان قدرت دارد از معانى حرفى خارجى به معانى اسمى ذهنى برسد . و لذا گفتهاند : فرق انسان با حيوان علاوه بر مدرك كليات بودن در تصوركردن معانى و مفاهيم غيرمستقل ، علاوه بر درك معانى مستقل است . ذهن انسان قادر است روابط را در حال رابطه بودن آنها بفهمد و ملاحظه كند و در ذهن ، از آن حالت درآورد و معناى اسمى و مستقل به آن بدهد .
نقطهء اوج يك موحد در تعالى اين است كه نهايت ذلت ؛ يعنى امكان فقرى و عين رابطه بودن خود و خلق را به خالق درك كند ، كه بسيارى از انديشوران از اين نعمت عظما محروماند .
3 . اساس فرضيهها و نظريات عمومى ، در علوم تجربى ، حدس و الهام است و اين دو از اختيار انسان بيرون است . فقط او در مقدمات آندو ، توان و قدرت دارد ، چنان كه نيوتن ، زير درخت سيبى دراز كشيده بود و سيبى به صورتش برخورد كرد و خود به خود ، برقى در ذهنش جهيد و حدس صائبى زد كه بايد آن سقوط براساس جاذبه باشد . درست است كه او فيزيكدان بود ، ولى آن علم ، شرط و زمينه حدس و فرض و تئورى او بود ، نه شطر و يا علت ايجادى آن . الكسيس كارل كه دو جايزه از نوبل گرفته است گفته است : كشفيات بزرگ ، در پرتو يك سلسله الهامات بوده است .
اساسا كارهاى بزرگ ، ريشه در قدرت قادر بزرگ دارد ، از اين جهت كه او مستقيما مقدور خاص و بزرگ را ، كه عطيه خداوند است ، به فعليت درمىآورد .