آخر » و اين معناى گفتارشان هست كه مىگويند : دو نقيض از مرتبه ( و ذات ) ماهيت رفع مىشود . ( مثلا ماهيت انسان ، نه ذاتا عين هستى است و نه ذاتا عين نيستى است ) كه منظورشان از آن اين است كه چيزى از دو نقيض ( مثل وجود و عدم ) در حاق ماهيت ، مأخوذ و ملاحظه نشده است . ( البته اين ، به حمل اولى ذاتى است ؛ به اين معنا كه فى المثل انسان تنها انسان است و لاغير . به عبارت ديگر ، انسان از حيث خودش نه موجود است و نه معدوم و نه كلى است و نه جزئى و نه ممكن است و نه غيرممكن و . . . ) اگر چه درواقع و خارج ( ماهيت مثل انسان ) ، خالى از يكى از آندو ( وجود و عدم ) نيست . ( انسان در خارج يا موجود است يا معدوم ؛ بهبيان واضحتر ، انسان به حمل شايع صناعى يا موجود است يا معدوم ) .
ماهيت به حمل اولى بر نفس ماهيت ، حمل مىشود
فماهيّة الانسان - و هى . . . بحسب هذا الحمل ما وراء ذلك .
پس براى مثال ، ماهيت انسان كه حيوان ناطق است ، اگر چه يا موجود است يا معدوم ، نه ( وجود و عدم باهم ) جمع مىشوند و نه رفع ، ولى به هيچ نحو وجود و عدم ، مأخوذ در آن ( ذات ماهوى ) نيست . پس انسان يك معناى ( ماهوى ) دارد و هر يك از وجود و عدم معناى ديگرى دارد و همچنين صفات عارض و ملحق ( به آن ماهيت ) و حتى عوارض ماهوى ، چنين ( حكمى ) دارند . ( يعنى مأخوذ در ماهيت نيستند ) به اين ترتيب ، فى المثل براى ماهيت انسان ، معنايى است ( كه آن مفهوم براى ماهيت اسب نيست ) و براى امكان عارض آن ( ماهيت ) معنا و مفهوم ديگرى است .
و مثلا براى چهار ، مفهومى است و براى زوجيت عارض آن ( ماهيت چهار ) معناى ديگرى است .
و خلاصهء گفتار اينكه بر ماهيت به حمل اولى ذاتى ، فقط ماهيت حمل مىشود و به حمل شايع صناعى ، ماوراى آن ( مانند وجود و امكان و . . . ؛ مثلا انسان در ماهيتش نه