بيگانه مىشود ، ماده مىگردد و ماده باز به خود برمىگردد ، ايده در مرحله كمال مىشود . طبق اين نظر ، نبايد خطا وجود داشته باشد و همه هرحرفى بزنند صحيح است ، چون ذهن ، همان عين است و در عين ، خطا وجود ندارد ؛ درحالىكه مسلّم است كه خطا در ذهن وجود دارد . لابد خارج هم كه عين ذهن است بايد داراى خطا باشد كه اين هم صحيح نيست .
وى آن مشكل را با مسئلهء تكامل حقيقت حل كرده است . او مىگويد : هرفلسفه در هرزمانى و در هرزمينى و در هرزمينهاى كه پيدا شده و مىشود ، جلوهاى از جلوات حقيقت است . فلسفهها و واقعيتها ، همدوش با يكديگر تكامل مىيابند . فلسفهء افلاطون حقيقت است . فلسفهء ارسطو هم حقيقت است . حال بايد او به اين مسئله جواب بدهد كه در يك زمان ممكن است دو فيلسوف دو نظريهء متضاد و متناقض داشته باشند ، پس طبق نظر او هردو نظريه بايد صحيح باشند ، درحالىكه هيچكس غير از كمونيستها آن را قبول ندارد . علاوهبر اينكه تكامل در حقيقت معنا ندارد ؛ مثلا جملهء « ارسطو شاگرد افلاطون بوده » يك حقيقت مسلّم و ثابت است .
سخن و نظر هگل ، تقريبا مثل تز مصوّبه است كه خداوند درمورد هرمسئلهء شرعى هيچ سخنى ندارد ، لذا صبر مىكند ببيند فلان فقيه چه مىگويد و چه نظرى دارد ، تا او نظرش را اعلام كرد ، خداوند هم مىگويد : من هم مىخواستم همين را بگويم كه برفرض ، اين طرح صحيح باشد ، درمورد يك قضيه و مسأله كه در يك عصر و يك نسل از طرف دو فقيه دو رأى و دو سخن متناقض داشته باشند چه مىگويند . آيا اين تناقض نيست ؟ مگر اينكه نعوذ بالله خداوند هم تناقضگو باشد .
اين يادآور داستان ملا نصر الدين است كه وقتى در معركهء دو زن و شوهر ، براى قضاوت بين آندو وارد شد ، آهسته به زن گفت : حق با توست و بلافاصله به شوهر هم مخفيانه گفت : تو درست مىگويى و به فرد سومى هم كه از او پرسيد : آيا چنين قضاوتى صادقانه است ؟ پاسخ داد : حق با تو هم است .
حكمت برين ( ترجمه وشرح تطبيقى بداية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: رحمت الله شريفي نجف آبادى
ص٢٤٣