فطرياتى كه انسان آنها را از آغاز داشته است ، كه اين ؛ يعنى فطريات به منزلهء لعاب براى آن ؛ يعنى مادهء خارجى مىباشد و آن فطريات ، مقولات ، بلكه معقولات توسط وى ناميده شده است كه علم ، حاصل از مقولات ذهنى و صور خارجى است .
وى متوجه شد مثل ضرورت و سلب و اثبات و حكم و امكان و . . . ، علىرغم صور حسى ، از خارج به ذهن نيامدهاند ، لذا براى توجيه علم غيرحسى به مقولات دوازدهگانهء فطرى معتقد شد كه بهنظر وى وجوه ارتباط موضوع و محمول ، چهار قسم كميت و كيفيت و نسبيت و جهت است كه هريك هم ، به سهشق تقسيم مىشوند : قضيه از نظر كميت ، يا شخصى است يا جزئى و يا كلى و از نظر كيفيت ، يا موجبه است يا سالبه يا معدوله و از نظر نسبيت ميان موضوع و محمول ، يا حملى است يا شرطى متصل يا شرطى منفصل و از نظر جهت ، يا احتمال است يا تحققى و ثبوتى و يا ضرورى كه براساس اين دوازده وجه ، دوازده مفهوم ذهنى و مطلق به وجود مىآيند كه در حكم قالبهايىاند كه عقل هرگاه بخواهد حكمى صادر كند و يا تركيبى بسازد ، قضايا را در اين قالبها مىريزد . « 1 »
اشكال كانت اين است كه آنها را به تبعيت از ارسطو مقوله خوانده است ، درحالى كه آنها معقولات ثانيه منطقى و يا فلسفىاند و مقولات ارسطو از سنخ مقولات اوليه است . اشتباه و اشكال و شبههء ديگر او اين است كه كوشيده است بهطور مصنوعى و ساختگى و تحميلى دوازده مقوله در چهار دستهء سهتايى بهوجود آورد و اشتباه عمده وى اين است كه ميان حس و معقولات ، جدايى به اندازه فاصله مغرب و مشرق قائل شده است و اين ، همان تز ايدهآليستى است كه از آن تنفر مىداشت .
هگل تصور كرد معضل در مسئلهء شناخت جدايى ذهن و عين است ؛ لهذا وى معتقد شد : حائلى ميان ايده و ماده وجود ندارد و ذهن و خارج دو روى يك سكه و دو چهره يك حقيقت هستند و ذهن ، همان خارج و خارج ، همان ذهن است . ايده از خود
هامش
( 1 ) . محمد على فروغى ، سير حكمت در اروپا ، ج 2 ، ص 238 .