هم همين است ، كه هرمرتبه براى مرتبهء بالاتر علت معدّه است « 1 » و اين نفس است كه با مساعدت عقل مفارق به معقولات اوليه و ثانويه مىرسد .
پس معقولات ثانيه چه منطقى و چه فلسفى سبب شناخت امورى مىباشند كه با حواس قابل توجيه نيستند ؛ لذا مىتوانيم تعريف و استدلال كنيم و به كليات خمس و امور عامه فلسفى و . . . نائل آييم .
از اينجا به اشكال افرادى مثل كانت پىمىبريم كه ميان خارج و معقولات اوليه و ثانويه جدايى به تمام معنا قائل شده است ؛ يعنى معقولات را از فطريات اوليه دانسته است كه اين ، همان ايدهآليستى است كه خود از آن متنفر بوده است ، زيرا علم ديگر واقعنمايى ندارد .
معقولات ثانيه حلال معضل شناخت است
وصول به سعادت مطلق ، وابسته به عمل صحيح و مطابق و همآهنگ با نظام آفرينش و فطرت انسان است و اين نوع عمل متوقف بر شناخت ثابت و كلى و صادق و معرفت حضرت حق است و اين سنخ بينش ، بر منطق واقعبينانه متكى است كه هم حواس ظاهرى و باطنى و وجدانى را اقناع كند و هم به عقل و قلب و غريزه و الهامات بشرى و استنباطهاى او ، پاسخ مثبت و مطابق با حق و حقيقت بدهد .
درست است كه بهنظر عدهاى از صاحبنظران ، منطق وسيلهء شناخت و مسائلش غير از مسائل فلسفه و جهانبينى است و فلسفه و جهانبينى ، علم اصيل و كلى و بر مبناى علوم متعارفه و بديهيات و حس و خيال و عقل و مسائل آن مطابق باواقع اعم از ذهن و خارج ؛ يعنى نفس الامر است ، ولى در بعضى از جهات من جمله اينكه هردو در بحث معرفت و معقولات و حس و عقل و ارزش و روش علم و . . . وارد شدهاند ،
هامش
( 1 ) . همان ، مرحله 11 ، فصل 3 ، ص 244 .