هركه هرچه بيشتر مىداند ، ذهنش توسعه پيدا مىكند و برعكس هركه هرچه كمتر مىداند ، ذهنش كوچكتر مىشود و اگر كسى چيزى نداند ، ذهن اصلا ندارد .
براين اساس ، سخن كانت غلط است كه معتقد است : ذهن ، فطريات قبلى داشته است ، درحالىكه آنها شناخت نيستند و شناخت از وارد شدن امور حسى و تجربى در قالب آن فطريات حاصل مىشود .
بعد از آنكه معقول ثانى منطقى ، تعريف شد ، نوبت به مثالهاى آن مىرسد كه عبارتاند از كلى و نوع و موضوع و محمول - موضوع و محمول تنها در ذهن تحقق دارند - و قضيه و معرّف و معرّف و قياس و استدلال و حجت و تمثيل و عكس مستوى و نقيض و . . . و از اين امثله بهدست مىآيد كه مسائل مورد بحث در منطق ، همين مفاهيم است .
نكتهء قابل توجه اينكه منظور از معقول ثانى اين است كه معقول اول نباشد ؛ حال ممكن است معقول ثانى يا ثالث يا رابع و . . . باشد كه همه را معقول ثانى گويند .
ملا هادى سبزوارى در اين مورد مىفرمايد : فى المثل نوعيت كه معقول ثانى است با اينكه در حقيقت معقول چهارم است ، لذا ؛ مثلا انسان وقتى مشخصات فردىاش حذف شود ، عقل به آن نظر مىكند ، پس انسان ، معقول اول است و در اين موقع ، كليت عارض انسان مىشود ، لذا كليت ، معقول دوم است و وقتى عقل ، كليت را با افراد انسان مقايسه كند و ببيند كه آن كليت از افرادش خارج نيست ، درنتيجه مىيابد كه ذاتى ، عارض كليت انسان شده است ، پس ذاتى و غير خارج بودن از افراد ، معقول سوم است ، سپس عقل ملاحظه مىكند و درمىيابد كه ذاتى كه بر افراد متفق الحقيقه انسان حمل شده است ، نوع است ؛ لذا عقل ، نوعيت را معقول چهارم محسوب مىدارد و آن مثل هيولاى ثانيه است كه منظور آن است كه مادهء اوليه نباشد ، هرچند ممكن است ماده دوم يا سوم يا چهارم يا . . . باشد . « 1 »
هامش
( 1 ) . شرح المنظومه ، ص 39 ، حاشيه ، قسمت بالا .