تا انسان به امور خارجى چه مستقيم و چه غيرمستقيم اطلاع نيافته است ، ذهن معنا و مصداق پيدا نمىكند .
اساسا چيزى در خارج به نام ذهن ، ماوراى امور ذهنى كه واقعنما هستند ، تحقق ندارد . ملا هادى سبزوارى در بحث وجود ذهنى مىفرمايد :
نسبت ذهن به امور ذهنى - مثل تصورات حسى و خيالى و وهمى و معقولات اوليه و ثانويهء بديهى و نظرى و قضاياى ضرورى و اكتسابى - نظير نسبت خارج به امور خارجى است ، پس خارج چيزى جدا از وجود اشيا نيست ، چنانكه تا جسم و ماده نباشد ، حركت و مكان و زمان معنا ندارد ؛ لهذا غلط است گفته شود :
خداوند از كجا آمده است ؟ زيرا اول بايد او عالم طبيعت را خلق كند تا مكان و كجايى معنا يابد . به اين ترتيب ، سؤال صحيح آن است كه پرسيده شود : مكان و كجايى چگونه بهوجود آمدهاند ، كه جواب آن اين است كه حضرت حق ، جسم را ايجاد كرد ، لذا مكان و حتى حركت و زمان تحقق پيدا كردند . و همچنين غلط است سؤال شود :
خداوند چه زمانى بهوجود آمده است ، يا چه موقعى عالم را خلق كرده است ؟ و يا او در جسم چه موقعى حركت را بهوجود آورده است ؟ چون حركت و زمان ذاتى جسم است .
اينكه مىگوييم : اشيا در خارج و عالم وجود ، تحقق دارند يك تعبير است ، نه يك حقيقت . اگر خداوند به فرض چيزى خلق نمىكرد ، « عالم » معنا نداشت .
لذا مادامىكه انسان نسبت به خارج اطلاعى حاصل نكرده باشد ، ذهن و امر ذهنى تحقق ندارد . به اين ترتيب بشر اول ذهن نداشته است و بعد كه به جهان خارج اطلاع پيدا كرده است ، ذهن معنا و مفهوم يافته است ؛ بنابراين ، خطاست كه گفته شود : انسان در آغاز ذهن داشته است ، ولى ذهنيات و معلومات نداشته است ، پس چنانچه كسى بگويد : امور ذهنى در ذهن وجود پيدا مىكنند ، يك تعبير و از روى ناچارى است ، نه يك حقيقت و از روى اختيار .
حكمت برين ( ترجمه وشرح تطبيقى بداية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 235
مساهمون: رحمت الله شريفي نجف آبادى
ص٢٣٥