ذهن وجود معانى حرفيه تبديل بهمعناى اسمى و مستقل مىشود . براى نمونه « من و الى » مستقلا معنا ندارند و تنها با اسم ، مفهوم مىيابند ؛ لذا گفته مىشود : « سرت من البصرة الى الكوفه » ، ولى ذهن آندو را تبديل بهمعناى اسمى مىكند و مىگويد : « الابتداء خير من الانتهاء » . بنابراين ، خارج ظرف وجود فى غيره معقولات ثانيه فلسفى است ) و آن ( اوصاف ) ، معقولات ثانيه به اصطلاح فلسفه ناميده شده است .
بعضى از فلاسفه معتقدند : وجوب و امكان ، وجود مستقل دارند كه صحيح نيست
و ذهب بعضهم إلى كون الوجوب . . . فهو أمر عدمىّ بلا ريب .
و بعضى از فلاسفه معتقدند وجوب و امكان ، در خارج به وجود منحاز و مستقل از ( موضوع و موصوف ) ، موجودند كه اين نظر مورد اعتنا و توجه نيست ، ( زيرا آندو موجود مستقل واجب و ممكن ، باز واجب و ممكن هستند و اين واجب و ممكن ، باز موجود مستقلاند ؛ لذا واجب و ممكن مىباشند و هكذا . . . كه تسلسل لازم مىآيد ) .
اين ( بحث از معانى فلسفى و اوصاف وجودى ، تنها ) درمورد وجوب و امكان است و اما امتناع ، بدون شك امر عدمى است . ( وقتى مطلق عدم بهطور كلى ، واقعيت ندارد ، امتناع نيز بهطور خاص واقعيتى ندارد ) .
امتناع هم بهنحوى از خارج انتزاع مىشود
البته از جهت ديگر مىتوان گفت : عدم هم غيرمستقيم از خارج انتزاع مىشود ، زيرا تا انسان به هستى نرسد و تفاوتهاى اشيا را درك نكند و به اذعان و تصديق « اين ، آن نيست » و « آن ، اين نيست » و . . . دست نيازد ، به مفهوم نسبى عدم سپس به مفهوم مطلق آن دست نمىيابد . اعدام ملكات مثل كورى ، كرى و . . . بهرهاى از واقعيت را دارا مىباشند ؛ لذا گفته مىشود : كورى غير از كرى است و صحيح است گفته شود : فلانى داراى صفت كورى يا جهالت و . . . است .