علت وجودهاى آنها ، از جهت اين است كه آن ماهيات ، ذاتا نسبت بهوجود و عدم على السويهاند همچنين در امكان فقرى مستفاد و مورد افاضه براى آن ماهيات از جانب علت ، وصف وجود است - ماهيت از جهت حدوث ، نياز به علت ندارد - و اما وصف ماهيت كه متساوى النسبه ، نسبت بهوجود و عدم است ، يا اينكه وجود آن بعد از بطلان عدم آن است ، خواه بالذات باشد يا به سبب زمان - حدوث زمانى - امر ضرورى و مستغنى از علت است .
پس همچنين حاجت وجود به علت و تقوم آن وجود به علت ، به جهت اين است كه ذاتا و هويتا وجود ، ضعيف و تعلقى و ظلّى است و مستفاد از علت ، نفس ضعيف آن است ( در اينجا ملاصدرا به جعل هم نظر دارد كه به وجود است ) ، نه اينكه متصف به حدوث يا قدم زمانى است - ولى از جانب غير بودن و تعلقى بودن آنها ، مقوم واقعيت آنهاست و تعلقى بودن آنها به علت ، عارض بر آنها نيست - .
و اين مناسب است با آنچه در كلام بعضى از متأخران از علما يافت شده است ، كه ذات ، كه از غير بهره مىگيرد ، متعلق الغير بودن ، ذاتى آن است ؛ چنانكه بىنيازى از غير ، مقوم واجب الوجود بالذات است . . . پس افتقار وجود تعلقى ، هميشه ، در حين حدوث و در زمان استمرار و بقا ثابت است ، لذا حاجتش در بقا مانند حاجتش در حدوث است ، نه بهمعناى اين است كه بعد از عدم كه موجود شده است ، اثر فاعل متحقق شده است و نه بهمعناى اين است كه بعد از اينكه اثر فاعل است باز اثر فاعل است كه منظور استمرار است .
بلكه آندو ، لازمهء نفس وجودند و به جعل و تأثير نياز ندارند ، چنانكه بحث آن گذشت . بدون شك مجعول و اثر جاعل ، نفس وجود است ، نه اينكه جاعل ، اثر و معلول را داراى لوازمى قرار بدهد كه از جمله آنها اينكه آن اثر غيرازلى باشد . به اين ترتيب براى حق جز افاضهء نور وجود او بر اشيا و ادامه و حفظ آنها و ابقاى بقا ، به
حكمت برين ( ترجمه وشرح تطبيقى بداية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: رحمت الله شريفي نجف آبادى
ص٢٢٦