هستند ؛ پس ظلّ و نحوهاى از وجود و متأخر از اصل وجود ، معلول ذاتى هستند ، نه ركن وجود كه اين ، حقيقت است و آن ، رقيقت .
و آنها هم كه مثل راسل و كمونيستها مىگويند : ما هرچه ديدهايم معلول علتى است ، پس وجود ملازم با معلوليت است ، صحيح نيست ؛ زيرا : اولا ، عليت و معلوليت حسى نيست ، چون خارج ، جز تقارن و تعاقب را به حواس ارائه نمىدهد .
افزون بر آن ، آنچه را بشر حس كرده است تمام موجودات را شامل نمىشود . به اين ترتيب ، به طريق عقل ، موجوداتى اثبات مىشوند كه مادى نيستند كه در رأس آنها واجب الوجود بالذات وجود دارد .
دكتر ارانى در جزوهء جبر و اختيار خود گفته است : نمىتوانيم تصور كنيم كه دنيا ممكن باشد ، زيرا در اين صورت لازم مىشود سلسلهء علت و معلولى خود را در جايى متوقف پنداريم و اين مخالف اصلى است كه فوقا قبول نمودهايم ، زيرا بايد آن محل توقف ( خداوند ) را معلول بىعلت بدانيم ( كه اين صدفه و تصادف است ) « 1 » .
وى از يك طرف دنيا را واجب الوجود مىداند و از سوى ديگر ، واجب الوجود متعال را تصادفى مىداند ؛ ضمن اينكه نتيجه بحثش اين است كه دنيا ممكن الوجود است و اين تناقضى آشكار است و اين در حالى است كه اجتماع تناقض را هم قبول دارند و در عين حال عملا ؛ يعنى در بحث ، اجتماع تناقض را محال مىدانند ، چرا كه خلاف گفته خود را قبول ندارند كه ثمرهء شجرهء خبيثهء او و رفقايش ، عقيدهء عقدهگونهاى است كه موجب كفن و دفن ماترياليسم در گور ديالكتيك شده است .
اين نظريه ، درست مقابل نظريهء لاوازيه است كه وجود داشتن را منافى با معلوليت مىداند . به اين معنا كه هرچه وجود دارد ، محال است معدوم بشود و آنچه معدوم است ، محال است موجود بشود ، كه عمده اشكال او اين است كه از شيمى تجربى
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 3 ، ص 187 - 188 ، پاورقى مطهرى .