مىكند . افزون بر اينكه ، براى اثبات علة العلل اين عالم به حركت طولى فكرى نياز است ، نه به حركت عرضى فكرى .
چه تفاوتى مىكند كه خدا را اكنون ثابت كنيم يا در گذشته ، چون زمان هم يكى از مخلوقات است و فرقى در گذشته و حال و آينده زمان ، مطلقا وجود ندارد ، پس لازمهء تز حدوث زمانى ، ترجيح بلا مرجح است . حدوث زمانى شىء ، مربوط به خارج از آن شىء است و ما مىخواهيم حكم خود اشيا روشن شود كه اين حركت عمقى فكرى است و آن حركت عرضى فكرى .
حكما از طريق ماهيت و تساوى بودن آن نسبت بهوجود و عدم و ترجيح وجود آن بر عدم ، بهوسيله علة العلل ، به واجب الوجود پىمىبرند و آنها نياز را مربوط به امكانى مىدانند كه صفت ماهيت از حيث ماهيت است ، لذا امكان ، ذاتى ماهيت موجود و معدوم است و ذاتى با موجود قديم زمانى زائل نمىگردد : « الممكن من حيث ذاته ليس و من حيث علته ايس » .
ز احمد تا احد يك ميم فرق است * همه عالم در اين يك ميم غرق است
سيهرويى ز ممكن در دو عالم * جدا هرگز نشد و اللّه اعلم
اشكالى كه بهنظر حكما وارد مىشود اين است كه بهواسطهء امكان ، غيرمستقيم ؛ يعنى به توسط مفهومى به خدا مىرسند و افزون بر آن ماهيت و امكان آن ، امرى اعتبارى است . چگونه ممكن است ماهيت اعتبارى ، معلول باشد ، درحالىكه جعل به وجود است . به اين ترتيب احتياج معلول ، عين هويت و هستى آن است ؛ يعنى وجود بالحقيقه ، معلول است و ماهيت بالمجاز ، زيرا ماهيت حد وجود است . تا وجود نباشد ، ماهيت معنا نمىيابد .
و بنابر قول ملاصدرا : وجود مقدم بر ماهيت است ، مانند تقدم فعل بر قوه و صورت بر ماده ، چرا كه تا وجود تحقق پيدا نكند ، ماهيت اصلا تحقق پيدا نخواهد كرد . « 1 » بنابراين ، طبق اصالت وجود ، مقدم بر همه امور ، وجود است ، سپس ماهيت ،
هامش
( 1 ) . همان ، ج 3 ، ص 253 .