مىشود و همچنين قول در جانب عدم است ( كه آيا عدم ممكن ، متوقف بر اين است كه علت ، عدمش را به مرحلهء وجوب برساند ، يا اينكه آن با خروج از حد استوا ، معدوم مىشود ، هرچند آن عدم به حد وجوب نرسد ؟ كه اين نيز اولويت ناميده مىشود ) .
و ( بعضى از متكلمان ) اولويت را به ذاتيه ( خواه اولويت ذاتى را به اقتضاى ماهيت نسبت بهوجود تعبير كنيم ، يا به قول ميرداماد « 1 » ، بهمعناى اولى و اليق بودن وجود براى ماهيت تفسير نماييم ) كه بهمعناى اين است كه ذات و ماهيت ممكن ، مقتضى آن است و غيرذاتيه كه مقتضى خلاف آن ( ذات ) است ( ذات ، مقتضى اولويت نيست ، بلكه خارج از ذات ، مقتضى آن است ) تقسيم كردهاند و آنها هركدام از ذاتى و غيرذاتى را به كافى در تحقق ممكن و غيركافى ( در تحقق ممكن ) تقسيم كردهاند .
دلايل ابطال چهار قسم اولويت
و الأولويّة بأقسامها باطلة : . . . لم تتمّ بعد للعلّة علّيّتها .
و اولويت با همهء اقسام آن باطل است ، اما بطلان اولويت ذاتيه به دليل اين است كه ماهيت قبل از وجودش باطل الذات است . ( اين قبليت رتبى است ، نه زمانى ، لذا ماهيت موجود هم همين حكم را دارد ؛ لذا فلاسفه گفتهاند : « الممكن من حيث ذاته ليس و من حيث علته ايس ؛ ممكن الوجود از لحاظ ذاتش تحقق ندارد ، ولى از لحاظ علتش تحقق دارد » . ابو نصر فارابى ، معلم ثانى در فصوص الحكم خود در عبارتى كوتاه و گويا فرموده است : « لو حصل سلسلة الوجود بلا وجوب لزم - للزم - اما ايجاد الشىء نفسه و ذلك فاحش اما صحة عدمه بنفسه و هو افحش ؛ اگر سلسله وجود ، بدون وجوب ، حاصل بشود يا لازم مىآيد كه شىء ، خود را ايجاد كند كه اين فاحش و
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 199 ، پاورقى سبزوارى .