( در توضيح قسمت اخير ، علامه طباطبائى چنين مىفرمايد : براى موجود ممكن ، دو اعتبار وجود دارد : يكى از آندو ، اعتبار و ملاحظهء موجود ممكن ، بهعنوان ماهيت موجودى كه از غيرش منفصل و جدا باشد و در اين هنگام ، چون آن موجود ممكن به واجب تعالى نسبت داده مىشود ، ساير امورى كه در وجود آن ، از جمله وسايط دخالت دارند ، علل و شرايط و معدّات آن هستند و مجموع آنها و واجب الوجود ، علت تامه وجود آن موجود ممكن به حساب مىآيند .
و ديگر اعتبار و ملاحظه موجود ممكن ، بهنحوى كه مرتبط با غيرش باشد ، به گونهاى كه آن موجود ممكن متحقق نمىشود مگر غيرش متحقق شود ، به اينكه - فى المثل - اسم زيد علم و نشانه براى انسانى باشد كه مثل عمرو و فاطمه او را در زمانى خاص و مكانى ويژه زادهاند و همچنين عمرو و فاطمه را هم پدر و مادرشان ، به دنيا آوردهاند و همينطور . . . و در اين موقع وجود او به تمام سلسلهء طولى و عرضى وابسته است و ايجاد او به ايجاد تمام آنها متكى است و واجب الوجود به اين اعتبار ، علت تامّه اوست .
و بحثهاى فلسفى ، به استثناى قليلى از آنها ، مبتنى بر اعتبار اول است و لازمهء آن اين است كه ممكن ، وقتى متصف به وجوب بالقياس مىشود كه به علت تامه موجبه ، يا به امورى كه مشاركت در علت تامهء آن است ، نسبت داده شود و اما در غير اين صورت ، جز متصف به امكان بالقياس الى الغير نمىشود و اما واجب در مقايسه با ممكن ، تنها متصف به وجوب بالقياس الى الممكن مىشود ، زيرا وجود ممكن بر وجود واجب توقف دارد . « 1 » )
يا امكان بالقياس الى الغير ميان معدومات ممكن در مقايسه با يكديگر يا در بين موجود ممكن در مقايسه با معدوم ممكن ، يا برعكس يا در ميان امور ممتنع الذات در مقايسه با عدم اشياى ممكن الوجود بالذات و امور لازم آندو دسته ( مانند امتناع خلأ
هامش
( 1 ) . همان ، ص 159 ، پاورقى علامه طباطبائى .