در علم كلى اطلاق و ملاحظه شوند ، ذهن بهوجود و نه ماهيت ، متبادر مىشود و سبقت مىجويد . « 1 »
باز وى در اين خصوص مىفرمايد : در آغاز ، فلاسفه براى سهولت تعليم محور تقسيم را ماهيت قرار مىدهند ، بعد كه با برهان خواستند مسائل دراين باره را تبيين و اثبات كنند ، متوجه مىشوند كه مثلا احتمال اينكه ماهيت مقتضى وجود خودش بشود غيرمعقول است ، حتى درمورد واجب الوجود هم همين روش را پيش مىگيرند و مىگويند : ماهيت و ذات او در ارتباط با وجود ، قطعيت دارد لذا آن ، واجب الوجود است . بعد با دقت عقلانى مىيابند كه واجب الوجود ماهيت ندارد و صرف و محض وجود است .
وى در اين باب نيز مىفرمايد : ما هم همين روش را در اكثر مقاصد خاص خود داريم ، تا دانشجو ابا و امتناع از مطالب فراتر از استعدادش نداشته باشد ، ولى در غايت و آخر كار از روش آغازين خود جدا مىشويم : « . . . و نحن ايضا سالكوا هذا المنهج فى اكثر مقاصدنا الخاصة حيث سلكنا اولا مسلك القوم فى اوائل الأبحاث و اواسطها ثم نفترق عنهم فى الغايات لئلا تنبو الطبائع عما نحن بصده فى اول الأمر » . « 2 »
فصل دوم : تقسيم هريك از مواد ، به ما بالذات و ما بالغير و ما بالقياس و توضيح آنها
الفصل الثانى : انقسام كل من المواد . . . من الواجب أن يتصف به .
فصل دوم : تقسيم هريك از مواد به ما بالذات و ما بالغير و ما بالقياس ( اقسام هشتگانهء مواد ثلاث با امثلهء آنها ) . هرواحدى از مواد ثلاث ، داراى اقسام ( سهگانهاى ) است كه عبارتاند از ما بالذات ، ما بالغير و ما بالقياس الى الغير ، مگر
هامش
( 1 ) . همان .
( 2 ) . همان ، ج 2 ، ص 85 .