آنها باور دارند . همانگونه كه مفهوم وجود مستقيما از راه حس ، وارد ذهن نمىشود ، مفاهيم و اوصاف وجود هم مستقيما از راه حس وارد ذهن نمىشوند و اين تنها ماهيات هستند كه مستقيما وارد ذهن مىشوند .
بنابر اصالت وجود ، ضرورت ذاتى و غيرذاتى ، عليت و معلوليت ، وحدت و كثرت و . . . همه از شئون وجودند و هريك از ضرورت و امكان و امتناع بهترتيب شأن وجود و ماهيت و عدم « 1 » مىباشد ؛ هرچند بهتر است امكان را هم بهوجهى مربوط به وجود دانست . بهويژه اينكه امكان فقرى باشد .
مواد ثلاث ، مقدم و زيربناى محسوسات و علوم تجربىاند ؛ يعنى تا انسان پى به مفهوم وجود و عدم ، امكان و ضرورت و . . . نبرده باشد ، هيچ علمى ارزش ندارد . به همين علت ، فلسفه را بايد زيربناى نظرى و يقينى همه علوم آزمايشى قرار داد .
وجوب و امكان ، نه ديدنى ، نه چشيدنى ، نه لمس كردنى و . . . است ، بلكه اعتقاد به آنها عقلانى است كه مكانيزم خاصى دارد كه در جاى خودش بايد مطرح كرد .
علامه طباطبائى در اينباره مىفرمايد : اگر به درى بسته فشار آورديم و باز نشد ، برمىگرديم و از گوشهوكنار به جستوجوى ( علت ) مىپردازيم ؛ يعنى مىخواهيم بفهميم چه كموكاستى در علت باز نشدن درب پيدا شده است ، چرا كه اگر چنين كموكاستى موجود نبود ، فشار دست با بقيه شرايط حتما ( بالضروره ) درب را بازمىكرد . « 2 »
نيوتون كه زير درخت سيب دراز كشيده بود و سيبى روى صورتش افتاد ، علت سقوط آن را به طرف خود جويا شد و اين در حالى است كه اصل عليت و معلوليت ، ضرورت و سنخيت و . . . را باور داشت ، چون او دنبال علت خاص بود ، نه علت عام و حاكم بر جهان .
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 3 ، ص 89 .
( 2 ) . همان ، ص 77 .