وجود ضرورى براى آن ذات و مفهوم و ماهيت است و آن ، همان قسم اول ( واجب الوجود ) است ، يا اينكه عدم براى آن ضرورى است و آن ، همان قسم دوم ( ممتنع الوجود ) است و يا اينكه هيچكدام از آندو ( وجود و عدم ) براى آن مفهوم ضرورت ندارد و آن ، همان قسم سوم ( ممكن الوجود ) است . و اما احتمال اينكه وجود و عدم ، هردو براى ماهيتى ضرورى باشد ، با اندك التفات و توجهى مرتفع و مردود است « 1 » ، ( زيرا آن اجتماع تناقض است ) .
چرا مواد ثلاث بديهىاند ؟
و هى بيّنة المعانى ؛ لكونها . . . ب « ما لا يمتنع وجوده و عدمه » .
و معانى و مفاهيم آن مواد ثلاث روشن و بديهىاند ، زيرا آن معانى ، عمومى هستند كه هيچ مفهومى از مفاهيم ، از يكى از آن مواد ثلاث خالى نيست . ( همهء مفاهيم عام فلسفى از قبيل مفهوم وجود ، عدم ، علت ، معلول ، وحدت ، كثرت ، وجوب ، امكان ، امتناع و . . . مفاهيمى بديهى و روشن و بسيط مىباشند و تا انسان ، تصورى از آن مفاهيم در ذهن خود نداشته باشد ، نمىتواند دربارهء هيچ موضوعى به شيوه عقلانى و منطقى تفكر نمايد ؛ براى مثال در هرتعريف و استدلالى و در هرعلمى چه فلسفى و چه تجربى و در تمام محاورات روزمره تمام يا بعضى از آن مفاهيم به كار گرفته مىشود . محال است انسان بدون آنها فكر كند يا علوم را به پيش برد تا آنجا كه ابطال آنها باز به كمك آنهاست .
ملاصدرا در اين زمينه مىفرمايد : انسان بعد از مفهوم وجود و شيئيت عمومى ، مفهومى مقدمتر از ضرورى و لاضرورى تصور نمىكند . پس وقتى ضرورت را به وجود نسبت بدهد ، وجوب است و وقتى ضرورت را به عدم نسبت بدهد ، امتناع مىباشد و وقتى لاضرورت را به يكى از آندو وجود و عدم يا به هردو نسبت بدهد
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 84 .