موجودش ، عدم ( يعنى جهل ) را از ماهيت كيفى خود طرد مىكند و در همين حال از موضوع ( و موصوف ) خود ، جهل را كه يك نوع عدم مقارن موضوع خودش است ، طرد مىكند ، مانند قدرت كه چنانكه از ماهيت خودش عدم را طرد مىكند ، عينا از موضوع خودش ( كه انسان است ) عجز را طرد مىكند ( ولى جوهر و موصوف ، تنها سبب ماهيت خود مىشود ، نه اينكه عدمى را از ماهيت ديگر دفع كند ) .
معرفى مصاديق و احكام وجود لغيره و لنفسه
و الدّليل على تحقّق هذا القسم . . . ثابت ، و ذلك ما أردناه .
و دليل بر تحقق عينى اين قسم ( وجود لغيره ) ، وجود اعراض است ، زيرا تمام آنها چنانكه از ماهيت خود ، عدم را طرد مىكنند ، عينا از موضوع و موصوف خود ، نوعى از عدم را طرد مىكنند . ( صفت گرمى وقتى بهوجود آمد ، هم عدم را از خود و هم عدم گرمى را از موصوف خود مثل آب طرد مىكند ) و همچنين صورتهاى نوعى جوهرى ( مثل ناطقيت وجود لغيره دارند ) زيرا آنها ، سبب نوعى از حصول براى مواد ( و محالّ ) خود مىباشند و ( نيز عينا ) از آن مواد ( مانند حيوان ) نقص جوهرى ( مانند عدم ناطقيت و عدم صاهليت ) را طرد مىكند و مراد از اين نوع از طرد ، ( توسط صور از نقص جوهرى مواد ) همان وجود لغيره ( صور ) و ناعت و توصيفكنندگى براى غير است .
و مقابل آن ( وجود لغيره جوهرى صور ) ، ماهيات وجودى است كه تنها طارد عدم از نفس خود مىباشند ، مانند انواع تام جوهرى ( و موصوف و منعوت و وجود لنفسه ، نه انواع تام عرضى و صفت و ناعت و وجود لغيره عرض ) ، نظير انسان و اسب و اين نوع از موجود ، وجود لنفسه ناميده مىشود . پس در اين صورت مطلوب ( كه وجود لنفسه تنها طارد عدم از ماهيت خود است ) ثابت مىشود و آن مطلب چيزى است كه ما آن را اراده و منظور كردهايم .