فرض كنيم روح داخل تن ماست ، ولى روح بيگانه از بدن و در عين حال استخدامكنندهء آن است .
فلاسفه در باب رابطهء نفس با بدن گفتهاند : « النفس و البدن يتعاكسان ايجابا و اعدادا » نفس و بدن نسبت به هم رابطهء عكس دارند . نفس ايجاد مثلا درك و علم و رؤيت و . . .
مىكند و بدن بهعنوان شرايط و زمينه آنها تلقى مىگردد .
اساسا امور روحى و نفسانى حدّ و اندازه ندارند ، چون « از » ندارند ، « تا » هم ندارند ؛ يعنى روح مثل مكان نيست كه از فلان جا باشد تا فلان مكان . اين تنها بدن است كه محدود و متغير و نيازمند به استراحت است و در روزمره ، كموزياد و در مرگ ، گم و گور شونده است و در موقع گرسنگى غذا مىخورد و قابل انقسام و اشغالكننده فضا و مذكر و مؤنث و . . . است ، درحالىكه روح هيچ كدام از احكام ماده و جسم را ندارد .
غذاى روح ، مناسب روح است كه عبارت از ايمان و علم و عشق و عبوديت و بقا و سعادت مطلق و لذت و . . . است .
اگر كسى روح را بشناسد ، خدا و مسئلهء برزخ و معاد و حضرات خمس مثل عوالم ناسوت ، ملكوت ، جبروت ، لاهوت و كون جامع « 1 » ، يعنى انسان كامل و نبوت و . . . را مىشناسد .
از همه مهمتر ، قدرت ذهن است ، چه در جنبهء مثبت مثل معجزات و كرامات و احضار ارواح و مغيبات و تلقينات و هيپنوتيزم و خواب مصنوعى ؛ چنانكه ملاصدرا در اين زمينه مىفرمايد : « فانهم لشدة اتصالهم بعالم القدس . . . يقدرون على ايجاد امور موجودة فى الخارج مترتبة عليها الاثار « 2 » ؛ نفوس به دليل شدت اتصالشان به عالم قدس . . .
بر ايجاد امور موجود در خارج كه داراى آثارى در خارج باشند قادرند » و چه در جنبهء منفى ، خواه واقعى باشد خواه غيرواقعى ، مانند شورى چشم حسود و چشم زخم ، آكروبات و سيرك ، سحر و جادو ، سيميا و شعبده ، طلسمات و . . . .
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 1 ، ص 267 ، پاورقى سبزوارى .
( 2 ) . همان ، ص 266 .