ذهن و عقل و قلب ، جداى از روح يا نفس نيستند ، بلكه لبّ و مغز آنهايند .
دانش انسان ، بىنهايت و ثابت و دائمى است ، با اينكه تعداد سلولهاى مغز محدود و متغير و بالاخره نابود شونده هستند ، هرچند اصل ساختمان آنها نابود نشود ، ولى در اثر متابوليزم و سوختوساز ، ذرهذرهء هرسلولى نابود مىشود و ذرات نو جاىگزين ذرات فاسد مىشوند ، پس سلولها ، حافظ صور نيستند ، بلكه بهعنوان شرايط ملاحظه مىگردند :
هرآن كو ز دانش برد توشهاى * جهانى است بنشسته در گوشهاى
تصاويرى كه ما از اشيا در ذهن داريم در پردهء شبكيه ، معكوس ، بسيار ريز ، مقعر ، ناصاف ، دوبعدى و . . . هستند ، ولى ما آنها را مستقيم و به اندازهء شىء خارجى مىبينيم و مانند آسمان مسطح و صاف و درياى زلال و شفاف را به همان بزرگى و صاف و زلال و . . . درك مىكنيم و شىء كروى را كروى و مثلث را مثلث و شكل كلوخ را به همان شكل رؤيت مىكنيم و . . . درحالىكه محل براى همهء تصاوير يكنواخت و بسيار كوچك است و از حيث صورت ، صاف ، شفاف ، روشن ، متصل و . . . نيست .
عجيب اين است كه ما اشيا را سهبعدى و دائمى مىيابيم . علاوه بر همهء آنها ، انسان قدرت حفظ هم دارد ، به نحوى كه هيچ تغييرى دريافتههايش پيدا نشود و اين در حالى است كه اعصاب بينايى ، تصاوير را كه به ذهن مىبرند استراحت دارند و چون مادى هستند متغيرند و . . . كه روى اين قواعد نبايد بتوانيم چيزى را يكجا و ثابت و مدام درك كنيم و حال آنكه چنين نيست .
معلوم نيست ذهن يا روح يا نفس يا قلب و يا انانيت انسان از داخل بدن يا از بيرون با علاقهاى كه ميان جسم و روان وجود دارد ، بدن را احاطه و تدبير مىكنند كه به نظر مىرسد دومى صحيح باشد ؛ هرچند بهتر است گفته شود : داخل و بيرون از احكام ماده است ؛ يعنى انسان احساس نمىكند كه داخل بدنش است يا بيرون ، اگر چه