و عدهاى به زعم خودشان ، حد وسط را در نظر گرفتهاند و گفتهاند : در بعضى موارد ذهن اعتبار دارد و در برخى امور ذهن اعتبار ندارد ، زيرا علم ثابت كرده است كه ماده و حركت اعتبار دارد و مانند صدا و رنگ و حرارت و برودت اعتبار ندارد ، كه اين همان مكتب تبعيض و لاادرى است « 1 » كه سرانجام به سوفسطايى منجر مىشود ، زيرا ملاكى در دست ندارند كه ماده و حركت واقعا در خارج وجود دارد ؛ علاوه بر آن كه حواس را از اعتبار و ارزش براى كشف واقع انداختهاند و گروهى هم علم را ، شبح يا از مقوله اضافه مىدانند و بالاخره ، فريقى پراگماتيزم و اصالة العملى شدهاند و دستهاى مذعن شدهاند كه علم ، تنها قدرت است و از همه بدتر اينكه ، قومى سوفسطى و ايدهآليست شدهاند .
بايد دانست كه علت همهء انحرافات علمى و شناخت ، عجز از حل مشكل وجود ذهنى و مسائلى در اينباره است ، درحالىكه تمام آن معضلات در فلسفهء اسلامى به ويژه در حكمت متعاليه صدرايى ، بهخوبى حل شده است .
مقايسهء ذهن و خارج
معروف در مذهب حكما اين است كه بدون شك براى ماهيات موجود در خارج از ذهن كه بر آنها آثارشان بار مىشود ، وجود ديگرى هست كه در آن ، عينا آثار خارجى مترتب نمىشود ؛ اگر چه آثار ديگرى غير از آثار خارجى داشته باشند و اين نحو از وجود ، همانى است كه آن را وجود ذهنى مىناميم و آن ، عبارت از علم به ماهيات اشياى خارجى است .
خواجه نصير الدين طوسى در اين مورد مىفرمايد : « و هو ينقسم الى الذهنى و الخارجى و الا لبطلت الحقيقة « 2 » ؛ وجود به ذهنى و خارجى تقسيم مىشود و گرنه قضيه
هامش
( 1 ) . همان ، ص 268 - 269 .
( 2 ) . كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد ، ص 19 .