نيست و هم طبق فرض از مقوله خارجى است و به حمل شايع صناعى كيف نفسانى نيست كه اين تناقض است ، چون وحدت حمل دارند ؛ يعنى هردو حمل شايع صناعى است ، لذا محال است ) .
بيان و توضيح آن : بدون شك ، مجرد و صرف مفهوم جنسى يا نوعى در حد و تعريف شىء و صدق آن مفهوم جنسى يا نوعى بر آن شىء ، موجب اندراج آن شىء تحت آن جنس يا نوع خارجى نمىشود ، بلكه اندراج آن شىء تحت آن جنس يا نوع خارجى ، برمبناى ترتب آثار آن جنس يا نوع خارجى براى آن شىء است .
صرف اتخاذ جوهر و جسم در تعريف ؛ مثلا انسان ، موجب اندراج انسان تحت جوهر و جسم نيست
فمجرّد أخذ الجوهر و الجسم . . . باعتبار كونه جسما ، و هكذا .
بنابراين ، مجرد اخذ و به كار بردن جوهر و جسم در تعريف مثلا انسان - آنجا كه گفته مىشود : انسان جوهر ، جسم ، نامى ، حساس ، متحرك بالاراده و ناطق است موجب اندراج انسان تحت مقولهء جوهر يا حساس يا جنس جسم نمىشود ، تا اينكه انسان « موجود لا فى موضوع » بشود ، به اعتبار اينكه انسان جوهر است و بهگونهاى باشد كه صحيح باشد در او ، ابعاد سهگانه فرض شود ، به اعتبار اينكه جسم است و همينطور . . . .
صرف اتخاذ كم و اتصال در تعريف مثلا سطح ، سبب آثار آن دو براى سطح نمىگردد
و كذا مجرّد أخذ الكمّ و الاتصال . . . من جهة أنّه متّصل ، و هكذا .
و همچنين مجرد اخذ كم و اتصال در تعريف سطح ، آنجا كه گفته مىشود : سطح ، كمّ متصل و قارّ ( باقرار و پابرجا ، از باب اينكه همهء اجزايش بالفعل موجود است قار است ، در مقابل ، زمان و حركت است كه اجزاى آنها بالفعل موجود نيستند ، لذا غير