در جايى كه يك وجود واحد سيال تحقق داشته باشد كه در اثر حركت جوهرى دائما ماهيتش تغيير مىكند « 1 » ) .
و دوم : اينكه آن نظريه ، از لحاظ معنا و مفهوم همان قول و اعتقاد به شبح مىباشد ، بنابر آنچه لازمهء آن ، مغايرت ذاتى ميان صورت ذهنى و معلوم خارجى است ، لذا همان محذور و مشكل سفسطه كه عارض قول به شبح مىشود ، عارض آن نظريه هم مىشود ( چون سيد سند وجود و ماهيت را از لحاظ خارجى و ذهنى متباين مىداند ) .
ج ) جواب محقق دوانى به اشكال اجتماع جوهر و عرض و . . .
و منها : ما عن بعضهم : ان . . . و للجوهر الذهنى ؛ و لا إشكال فيه .
و از جمله آن پاسخها ، پاسخى است كه از بعضى از حكما ( مثل محقق دوانى ، متوفاى سنهء 900 ه . ق ، اهل دوان ، يكى از قراى كازرون فارس ، او اول سنى بود ، سپس شيعه شد « 2 » ) نقل شده است كه وقتى علم واقعنماست كه ذاتا متحد با معلوم بالذات و وجود ذهنى باشد ، لذا آن علم از ( سنخ ) مقولهء معلوم ( بالعرض و ماهيت خارجى ) خواهد بود . ( چون اگر علم ، عين معلوم بالذات باشد و معلوم بالذات هم همان معلوم بالعرض باشد ، پس علم همان معلوم بالعرض خواهد بود ) كه اگر معلوم بالعرض جوهر باشد ، علم هم جوهر است و اگر كميت باشد ، كميت است و هكذا . . . .
و اما اينكه حكما علم را كيف ( نفسانى ) ناميدهاند ، برمبناى مسامحه و سهلانگارى در تعبير است ؛ چنانكه هروصفى كه ناعت و صفت غير باشد ، در عرف عام كيف ( و وصف ) ناميده مىشود ، اگر چه آن وصف از قبيل جوهر باشد ، ( مانند اين
هامش
( 1 ) . دكتر على شيروانى ، ترجمه و شرح بداية الحكمه ، ج اول ، ص 215 .
( 2 ) . محدث قمى ، تحفة الاحباب ، ص 136 .