است ، همانى است كه در خارج است ، ( اين شىء ، شبيه به مادة المواد است كه آن از باب قياس مع الفارق است ، زيرا علم مادى نيست ، ولى خارج ، امر مادى است و ثانيا : مفهوم شىء كه يك امر مبهم و مشترك ميان خارج و ذهن است ، امر ذهنى است ، درحالىكه مادة المواد كه امر مشترك ميان صور است ، ما به ازاى خارجى دارد .
حاجى در اين مورد مىفرمايد : امر مبهم ، مانند نفس الامر و شىء و ممكن ، است و روشن است كه هركدام از آن سه امر از معقولات ثانيه است كه ما به ازاى خارجى ندارند ، لذا شىء در احوال و دگرگونىها باقى نمىماند « 1 » و معنا ندارد ) چنانكه ( عقل ) ، مادهء مشترك ميان كائن ( و حادث ) مادى و فاسد ( و معدوم ) مادى تصور مىكند . ( مثلا وقتى آب بخار مىشود و صورت جديدى به خود مىگيرد و صورت قبلى ؛ يعنى صورت آبى ، زايل مىگردد ، بايد مادهء مشترك ميان آن دو ، تصور و اثبات گردد . كسانى كه به حركت جوهرى اعتقاد دارند ، به جاى كون و فساد و خلع و لبس ، به لبس بعد از لبس يا لبس فوق لبس اعتقاد دارند ) .
دو اشكال به سيد سند ، صدر الدين دشتكى
و فيه أوّلا : أنّه لا محصّل لما . . . ما لحقه من محذور السّفسطة .
اشكال سيد سند اين است : اولا : آنچه را ذكر كرد كه ماهيت تبدّل مىيابد و اينكه وجود خارجى و ذهنى ، در حقيقت ، مختلف هستند ( درحالىكه آن دو باهم سازش ندارند ) ، بنابراين ، كه او معتقد به اصالت ماهيت و اعتباريت وجود است ، هيچ معناى محصل ( و با فايدهاى ) ندارد ، ( زيرا وحدت حقيقت وجود و اختلاف آن و ذو مراتب بودن آن ، مبتنى بر اصالت وجودى است كه وى بدان اعتقاد ندارد ؛ به عبارت ديگر بنابر اصالت وجود مىتوان انقلاب در ماهيت را در بعضى موارد تصوير نمود ؛ يعنى
هامش
( 1 ) . شرح المنظومه ، قسمت حكمت ، ص 32 ، حاشيه .