انسان است ) و آن ، مشابه آن ( شىء خارجى ) است كه از بعضى از خصوصيات آن ( شىء خارجى ) حكايت مىكند ، مانند : صورت فرس و اسب منقوش و نقاشى شده بر ديوار كه حاكى از اسب خارجى است كه اين ( نظريه شبح ) ، در حقيقت ، سفسطه و مغالطه است كه بهواسطهء آن ، اساسا باب علم به خارج بسته مىشود .
علامه در پاورقى بدايه مىفرمايد : سفسطه به دليل اين است كه صورتى كه حاصل نزد انسان - در ذهن او - است با آنچه در خارج است ، مطلقا و بهطور كلى ، مغايرت دارد ؛ پس اصلا علم به چيزى وجود ندارد كه اين همان سفسطه و ايدهآليستى است .
( معظمله در نهاية الحكمه معتقدان به شبح را دو دسته قرار داده است : يك دسته مىگويند : آنچه در ذهن ، در موقع علم به اشيا حاصل مىشود ، اشباح آن اشياست كه از آن اشيا ، حكايت مىكند ؛ چنانكه مجسمه از صاحب مجسمه ، با مباينت ماهوى ، حكايت مىكند و دستهء ديگر ، به همان اشباح ، با مبانيت ماهوى و عدم حكايت از خارج ، اعتقاد دارند ؛ يعنى ديگر به مثل رابطهء عكس و صاحب عكس ، اذعان ندارند ، پس در آن حصول ذهنى ، خطايى از جانب نفس است . نهايت اينكه خطاى منظم وجود دارد كه با آن حيات انسان ، مختل نمىشود ؛ چنانكه اگر فرض شود انسانى هميشه قرمز را سبز ببيند ، پس آنچه را سبز مىبيند ، دائما بر آن آثار قرمز ، ترتيب مىدهد « 1 » . )
علم ، اضافه است
و ذهب بعضهم إلى إنكار . . . لا معنى محصلا للاضافة الى المعدوم .
3 . و عدهاى از آنها ( مثل متكلمان ، بهويژه امام فخر رازى و ابو الحسن اشعرى ) ، بهطور كلى به انكار وجود ذهنى و اينكه علم نفس به چيزى ، عبارت از اضافه خاصى از نفس به آن چيز است ، گرايش يافتهاند . ( يعنى علم را از مقوله اضافه ، دانستهاند ، نه از مقوله كيف نفسانى كه علامه در رد و ابطال آن نظريه مىفرمايد : ) درحالىكه علم به
هامش
( 1 ) . همان .