پس ( از باب مثال ) انسانى كه در خارج موجود است ، از جهت اينكه جوهر است ، قائم و متكى به خود و « لا فى موضوع » است . ( جوهر ماهيتى است كه وقتى يافت شود ، « لا فى موضوع » و بهطور مستقل يافت مىشود ، درحالىكه عرض مثل سفيدى وقتى يافت شود « فى موضوع » يافت مىشود ) و صحيح و جايز است در آن انسان ، به لحاظ اينكه جسم است ، ابعاد ثلاثه ( طول و عرض و ارتفاع ) فرض گردد و به لحاظ اينكه آن انسان ، نبات ، حيوان و انسان است ، داراى نفس نباتى ( خاصيت نبات خارجى ، تغذيه و رشد ) و حيوانى ( خاصيت خارجى حيوان ، درك حسى و حركت با ميل ) و ناطقه ( ويژگى نفس ناطقه خارجى ، ادراك عقلانى و تفكر ) است كه با آن وجود ، آثار اين اجناس ( نبات و حيوان ) و فصول ( فصل نبات ، نمو و فصل حيوان ، حساسيت و فصل انسان ، ناطقيت ) و خواص آنها ظاهر مىشود و انسانى كه در ذهن ، موجود و از لحاظ ذات براى ما معلوم است ، ذاتا داراى حد و تعريف خودش است .
( انسان ، حيوان ناطق است كه نه موجود است و نه معدوم الا اينكه داراى وجود ذهنى است ) . نهايت اينكه بر آن انسان ذهنى ، هيچيك از بهرهها و آثار خارجى آن ( انسان ) بار نمىشود .
نظريه شبح
و ذهب بعضهم إلى أن المعلوم . . . باب العلم بالخارج من أصله .
2 . بعضى معتقد شدهاند - به قدما نسبت داده شده است « 1 » - به اينكه ، معلوم ما كه موجود ذهنى ناميده شده است ، همان شبح ( و مثال و نمونه و سايهء ) ماهيت است ، نه خود ماهيت و مراد از آن ( شبح ) ، عرض و كيف قائم به نفس است كه در ذات ، مباين ( و غير ) معلوم خارجى است . ( معلوم يا بالذات است ، كه همان صورت ذهنى است ، يا بالعرض است كه عبارت از شىء خارجى است كه مورد تعلق علم
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، مرحله 2 ، فصل 1 ، ص 34 .