و الا اجتماع تناقض لازم مىآيد . به عبارت ديگر ، وجود و عدم با شرايط وجود و عدم ، تبديل به نقيض خود نمىشوند .
علامه طباطبائى در اين زمينه مىفرمايد :
هرماهيت اگر چه نظر به ذات خودش مىتواند به هريك از وجود و عدم متصف شود ؛ مثلا انسانيت انسان ، مىشود موجود شود و مىشود معدوم شود ، ولى واقعيت هستى يك ماهيت ، هرگز نمىتواند مقابل خود را كه ارتفاع واقعيت است ، بپذيرد و واقعيت لا واقعيت شود ؛ يعنى هيچ واقعيتى را از خودش نمىشود سلب كرد ، اگر چه از غيرمورد خودش جايز السلب است . هرگز نمىشود گفت : درختى كه امروز هست امروز نيست ، ولى مىشود گفت : درختى كه امروز هست ، فردا نيست . « 1 »
اين قانون با حركت جوهرى در طبيعت منافات ندارد ، زيرا عدم كه در عين مطرح است ، همواره نسبى است و هرچيزىكه در يك لحظه موجود و در لحظهء ديگر معدوم مىشود ، اينگونه نيست كه در لحظه بعد ، واقعا عدم بر شخصيت واقعى آن شىء ، طارى و عارض بشود .
همين مطلب را مىشود درمورد نيستى هم گفت ؛ مثلا يك جانور صد مترى كه امروز وجود ندارد محال است امروز موجود باشد ، ولى اگر فردا موجود شود محال نيست .
اين غلط است كه گفته شود : خداوند در آفرينش اعدام را به وجود تبديل مىكند و در معاد چيزهاى معدوم و ثابت ، مثل ماهيات ، را متصف به هستى مىكند كه لازمهء اولى اجتماع تناقض و دومى تأخر شىء عن نفسه است ؛ يعنى شىء بعد از وجودش تحقق پيدا كند و اينكه فرض مىشود ماهيت ثابتى تقرر دارد كه گاهى صفت وجود را به خود مىگيرد و موجود مىگردد و گاهى داراى عدم مىشود ، درحالىكه طبق اصل اصالت وجود ، ثابتات ماهوى باطلاند .
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 3 ، ص 103 - 104 .