كلامى است ، نه قرآنى . در آن كتاب مجيد
اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
« 1 » آمده است و بعضى از آنها مثل قاضى ابو بكر باقلانى اشعرى در قرن چهارم و امثال وى قائل به وجود روح نبودند ؛ يعنى معتقد بودند بشر وقتى مىميرد ، معدوم مىشود و بار ديگر موجود مىگردد و گروهى از آنها كه بهوسيله آيات و روايات دربارهء بقاى روح بعد از موت انسان ، تصديق به بقاى روح پيدا كردند ، اذعان به معاد جسمانى و روحانى داشتند ، لذا اعادهء معدوم را در مورد تنها اجسام قائل شدند « 2 » و گفتند : عالم ، قبل از قيامت يكباره نيست مطلق مىشود و بعد خداوند دوباره عالم را از نو ايجاد مىكند ، آنها از آياتى در باب نفخ صور مثل آيهء :
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الْأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ
« 3 » و
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
« 4 » و نظاير آنها اينچنين استنباط كردند ، « 5 » درحالىكه آيهء اول ربطى به ايجاد معدومات ندارد و آيهء دوم هم عبارة اخراى « الممكن من ذاته أن يكون ليس و من علته أن يكون أيس » است و فلاسفه ، اعادهء معدوم را بهطور مطلق محال دانستند و معتزله معتقدند : ماهياتى كه در اعيان ثابته ، تقرر داشتند و بعد موجود شدند ، سپس در موقع معدوم شدن در ثبات ، نه در وجود ، قرار مىگيرند و در قيامت انسانهاى ثابت ، موجود خواهند شد .
فلاسفه اعادهء مثل ، نه اعادهء عين ، را در اجسام محال ندانستند . حاجى سبزوارى در اين زمينه چنين انشاد كرده است :
ما ضرّ أن الجسم غبّ ما فنى * هو المعاد فى المعاد قولنا ؛ « 6 »
هامش
( 1 ) . روم ، آيه 11 .
( 2 ) . شرح مبسوط منظومه ، ج 2 ، ص 240 - 242 .
( 3 ) . يس ، آيه 51 .
( 4 ) . قصص ، آيه 88 .
( 5 ) . شرح مبسوط منظومه ، ج 2 ، ص 284 .
( 6 ) . شرح المنظومه ، ص 50 .