معدوم و اگر چنين باشد ، بايد از ابتدا هيچ چيزى يافت نمىشد و آن ظاهر ( و بديهى ) است ( كه چنين نيست ؛ چون موجودات هستند ، پس اعاده معدوم محال نيست ) و يا محاليت اعاده معدوم به دليل امر عرضى ، آن هم عرضى مفارق ( نه لازم ) مىباشد ، لذا با زوال عروض ( امتناع براى اشيا ) امتناع زايل مىشود .
اين احتجاج مردود است ، زيرا امتناع به سبب امر لازمى است ( نه امر مفارق و جدا از معروض ) لكن آن امتناع ، لازم وجود و هويت آن امر و نه به دليل ماهيت آن امر است ؛ چنانكه آن لزوم از ادله گذشته روشن است .
و عمده چيزىكه آنها ( متكلمان ) را به قول به جواز اعاده معدوم خوانده است ، گمان آنهاست كه معاد كه شرايع حقه ( آسمانى ) گوياى آن است ، از قبيل اعادهء معدوم است ( درحالىكه دليل شرعى خلاف آن است ) .
اين گمان مردود است ، زيرا مرگ ، نوعى استكمال براى روح است ، نه انعدام و زوال .
انسان در معاد با نفس و بدن ، همان انسان در دنياست
علامه در پاورقى بدايه درمورد توضيح متن خود چنين مىفرمايد :
پس اگر گفته شود : اين ( سخن كه مرگ نوعى استكمال است ) در صورتى تمام است كه مرگ استكمال براى هردو روح و بدن باشد كه آن مسلّم نيست و اما اگر مرگ ، فقط استكمال براى روح باشد ، پس اشكال همچنان باقى است ، براى اينكه در اين صورت اعادهء بدن از قبيل اعاده معدوم است .
در پاسخ گفته مىشود : شخصيت انسان به نفس و روح اوست ، نه به بدن دائما متغير او ، پس انسان رجوعكننده در معاد با نفس و بدن ، عين انسانى است كه در دنيا بوده است « 1 » ( قال الصادق عليه السّلام : « فاذا قبضه تعالى ، صير تلك فى قالب كقالبه
هامش
( 1 ) . شرح المنظومه ، ص 347 .