و آن عبارت است از : هيئتى كه از نسبت دادن بعضى از اجزاء جسم به يكديگر و از نسبت دادن آنها به اشياء ديگر حاصل مىشود مانند هيئت قيام كه از نسبت دادن سر به پاها و نيز از نسبت دادن سر به آسمان و پاها به زمين حاصل مىشود .
حكيم طوسى دراينباره مىگويد : « هرآنچه را اجزائى باشد و اجزاء آن را با يكديگر و با جهات عالم نسبتى بود ، و جمله را به سبب اين نسبت هيأتى لازم شود ، اين هيأت را وضع خوانند » « 1 » .
از كلام فوق چنين استفاده مىشود كه ، در تحقق مقوله وضع دو نسبت دخالت دارد ، يكى نسبت اجزاء به يكديگر و ديگر نسبت اجزاء به اشياء ديگر ، در تجريد هم گفته است : « هيئة تعرض للجسم باعتبار نسبتين » « 2 » ، وضع هيئتى است كه به اعتبار دو نسبت براى جسم حاصل مىشود .
4 - معناى ديگر وضع : وى معناى ديگرى را نيز براى كلمهء وضع ذكر نموده است ، و آن اينكه :
« آنچه را وجودى قار بالفعل بود و اتصال و ترتيبى ، چون اجزاء او را به يكديگر نسبت دهند آن را وضع خوانند ، مثلا گويند : مربع را وضعى است كه ضلع او با زاويهء او بر چه نسبت باشد و زاويهء او با ضلع بر چه نسبت ، اين وضع به حقيقت از مقولهء اضافت بود » « 3 » .
د - مقوله ملك يا جده :
تعريف آن در متن آمده است ، آنچه لازم است يادآور شويم اين است كه كلمه ملك نيز در موارد مختلفى به كار مىرود :
1 - ملك مقولى كه در اينجا مورد بحث است .
هامش
( 1 ) اساس الاقتباس ، ص 41 .
( 2 ) كشف المراد ، ص 215 .
( 3 ) اساس الاقتباس ، مدرك قبل .