كه مقوّم حقيقت جوهر عرض باشد و در بحث مربوط به صورت نوعيه نيز ثابت گرديد كه صورت نوعيّه قوهاى جوهرى است و چون نفس همان صورت نوعيّه است ، پس وجودش ، وجود جوهرى است .
ممكن است براين مطلب اشكالى وارد شود و آن اينكه : اگر نفس داخل در مقولهء جوهر است ، بنابراين جوهر مأخوذ در حدّ آن خواهد بود و حال آنكه ، قبلا بيان شد كه جنس مأخوذ در فصل مقسّم خود نخواهد بود و نفس كه صورت نوعيّه است ، درواقع فصل حقيقى حيوان و جوهر مىباشد كه آن را به دو نوع انسان و غير انسان تقسيم مىكند .
مصنف در تعاليق خود بر اسفار اين اشكال را مطرح كرده و به آن پاسخ دادهاند و حاصل آن اين است كه ، مقصود از جوهر بودن نفس اين نيست كه جوهر مأخوذ در حدّ آن است ، بلكه مقصود اين است كه مقوم يك حقيقت جوهرى است و در اين صورت از سنخ عرض نخواهد بود ، يعنى وجودش قائم به غير نيست ، نه اينكه مندرج در مقولهء جوهر و از مصاديق آن است « 1 » .
ج - دلايل وجود عقل :
بر وجود عقل دلايل مختلفى اقامه شده است ، در اين فصل به دو دليل اشاره شده است :
1 - عقل مفيض صور علمى بر نفس است : توضيح اين دليل در مرحله يازدهم ، فصل ششم خواهد آمد و حاصل آن چنين است :
الف : نفس در آغاز پيدايش واجد هيچگونه تصور يا حكم علمى و ادراك كلى نيست و تنها قابليت دريافت آنها را دارد و از اين جهت نظير هيولى است كه صرف قابليت صورتهاى حسى و نوعى مىباشد و به همين جهت به آن عقل هيولانى مىگويند .
هامش
( 1 ) اسفار ، ج 5 ، ص 27 ، و نيز به مرحله پنجم فصل پنجم همين كتاب و شرح آن رجوع شود .