1 - ماهيت علم از مقولهء « كيف » بوده و سنخ وجودش ، وجود عرضى يعنى قائم به غير است و وجود عرض تابع وجود معروض خود ( جوهر ) مىباشد و معقول نيست كه وجود تابع ، مجرد و وجود متبوع ، مادى باشد ؛ زيرا وجود مجرد به حكم اينكه ثبات دارد ، از وجود مادى كه پيوسته در سيلان و تغير است ، قوىتر است و وجود تابع نمىتواند اقوى از وجود متبوع خود باشد .
2 - علم و آگاهى بدون اتحاد وجودى عالم با معلوم ممكن نيست ؛ زيرا حقيقت علم عبارت از حضور وجودى نزد موجود ديگر است ، حال اگر صورت علمى مجرد از ماده است در صورتى با نفس كه عالم به آن است اتحاد وجودى پيدا مىكند و نزد او حاضر مىگردد كه نفس هم واقعيتى مجرد از ماده داشته باشد ، در غير اين صورت ، حضور ، تحقق نخواهد يافت ؛ زيرا باتوجه به اينكه موجود مادى پيوسته دستخوش تغير و تحول است ، هيچگاه واقعيت ثابت و پابرجايى ندارد تا صورتهاى علمى با آن واقعيت ثابت ، متحد گرديده و نزد او حاضر شوند ، و لازمهء آن اين است كه هيچگاه علم كه عبارت از حضور صورتهاى علمى براى عالم است ، تحقق نخواهد يافت ، و اين بر خلاف واقعيت و درك وجدانى انسان است ، بنابراين تحقق علم براى انسان ، دليل روشنى بر تجرد عالم كه همان نفس است مىباشد .
ب - دليل جوهر بودن نفس :
دليل ياد شده براى اثبات وجود نفس ، بهعنوان يك واقعيت مجرد از ماده كافى است ، اكنون لازم است دليل جوهر بودن آن را بررسى كنيم ؛ زيرا بحث ما در انواع جوهر است .
دليل بر جوهر بودن نفس اين است كه ، نفس كه همان صورت نوعيه مىباشد و فصل حقيقى و مقوّم حقيقت انسان است ، و انسان از انواع حيوان و حيوان از انواع جسم و بالاخره از انواع جوهر است و باتوجه به اينكه انسان جوهر است ، فصل مقوّم حقيقت آن هم جوهر خواهد بود ، زيرا ممكن نيست