است .
معناى ديگر تضاد آن است كه ، به دو امر موجود نسبت داده مىشود و گفته مىشود ، وجود اين دو شىء با يكديگر متضاد مىباشد ، و براين اساس وجود يكى از متضادين مانع از وجود ديگرى نيست ، ولى درعينحال وجود ديگرى را به حال خود نمىگذارد و با آن نوعى مزاحمت و مبارزه دارد .
اين همان معنايى است كه گفته مىشود : عناصر و موجودات عالم طبيعت با يكديگر تضاد و تنازع دارند ، يعنى در يكديگر تأثير متقابل مىگذارند و هريك مقدارى از خاصيت و اثر خود را به ديگرى تحميل مىكند و احيانا در اثر اين تأثير و تأثر متقابل هردو پديده حالت اولى خود را از دست داده و موجود سومى با خاصيت ويژه بوجود مىآيد . يعنى نخست كيفيت دو عنصر تغيير كرده و سرانجام موجب تغيير ماهيت آندو مىشود .
آن مطلبى هم كه هگل گفته است به نام گذار از كميت به كيفيت ، درواقع همين است ، يعنى تغيير كميت به كيفيت نيست ، بلكه تغيير كيفيتى به كيفيت ديگر است و سپس تغيير دو ماهيت به ماهيتى ديگر كه اصطلاح قدماى فلاسفهء ما است و نامگذارى آنان صحيح است و نامگذارى هگل صحيح نيست « 1 » ، و درنتيجه اين معناى تضاد در جواهر تحقق دارد .
* * *
هامش
( 1 ) دراينباره به مقالات فلسفى ، اصل تضاد در فلسفه اسلامى ، و شرح مبسوط منظومه ، ج 3 ، ص 117 - 109 رجوع كنيد .