اثبات مىكند « 1 » .
و به عبارت ديگر ، سئوالى كه در اينجا براى ذهن مطرح مىشود اين است كه ، اين اختلاف آثار و شكلها و رنگها و خاصيتها و فعاليتها از كجا برمىخيزد ؟ قهرا منشأيى در كار است ، يعنى قوه يا قوايى بر ماده حكومت مىكند و اين قوه هم در همه موارد يكسان نيست ؛ زيرا اگر يكسان بود تنوع پديد نمىآمد ؛ پس قوههاى مختلفى بر ماده حكومت مىكند ، آن قوهها چيست ؟ جوهر است يا عرض ؟ و به عبارت ديگر خود آن قوهها چه حالتى دارند ؟
در اينجا ابتداء فقط دو فرض وجود دارد :
1 - آن چيزىكه به نام قوّه وجود دارد و مبدأ آثار است ، موجودى است صد درصد مستقل و خارج از ماده و جسم ، ولى همراه با جسم و اوست كه ماده را از حالت يكنواختى و همسانى خارج مىكند .
اين نظريه با دلايل زيادى رد شده است ، خواه آن عامل را ارادهاى ما فوق طبيعى بدانيم و يا چيز ديگر ، اين نظر نوعى ثنويت است ، نظير ثنويت دكارتى ، ولى در تمام اشياء و موجودات طبيعت .
2 - آن چيزىكه به نام قوه وجود دارد و مبدأ اثر است ، متحد با ماده است نه خارج از آن و صرفا مقارن با آن . اين فرض هم به دو صورت قابل طرح است :
الف : قوهاى كه در جسم موجود است عرض و قائم به آن است و قهرا به منزلهء خاصيتى از خواص جسم بشمار مىرود .
ب : قوهء مزبور جوهر و متحد با ماده است ، و نسبت ماده با آن قوه ، نسبت نقص به كمال است ، يعنى ماده در مرتبهء ذات خود كمالى وجودى پيدا مىكند و به موجب آن كمال جوهرى ، مبدأ آثار مخصوص مىگردد « 2 » .
فرضيهء عرض بودن قوّه قطعا باطل است ؛ زيرا قوه بنابراين فرض خود
هامش
( 1 ) به اصول فلسفه ، ج 4 ، ص 309 - 308 رجوع شود .
( 2 ) اصول فلسفه ، ج 4 ، ص 134 - 133 .