دينى لغو گردد ، چون در اين فرض و در اين زمان ديگر احكام دينى به درد اصلاح جامعه نمىخورد ، بلكه صلاح مجتمع در پيروى احكام ديگر است .
و يا مثل اين مىماند كه كسى بگويد - همچنانكه گفتهاند - : مراد از كراماتى كه در قرآن از انبياء نقل شده - از قبيل يد بيضاء ، و نفس عيسى ، و امثال آن امور عادى است - كه با عباراتى تعبير شده كه ظاهرش معجزه و كرامت را مىرساند ، و منظور آن اين بوده كه دلهاى عوام را به دست آورد ، و از اين راه دلهاى آنان را مجذوب ، و قلوبشان را در برابر قرآن شيفته كند ، و خلاصه امور عادى را به زبانى تعبير كند كه عوام خيال كنند انبيا كارهايى خارق العاده و شكننده قوانين طبيعت داشتهاند .
و از اينگونه سخنان در مذاهبى نوظهور كه در اسلام پيدا شده ، بسيار ديده مىشود ، و همه آنها بدون شك يكى از انحاى تأويل در قرآن به منظور فتنه به پا كردن است ، پس ديگر صاحب قول سوم نبايد متشابه را منحصر در آيات صفات و آيات قيامت كند .
بعد از توجه به اشكالاتى كه در اين اقوال بود ، فهميده مىشود كه حق مطلب در تفسير تأويل اين است كه بگوييم : تأويل حقيقتى است واقعى كه بيانات قرآنى چه احكامش ، و چه مواعظش ، و چه حكمتهايش مستند به آن است ، چنين حقيقتى در باطن تمامى آيات قرآنى هست ، چه محكمش و چه متشابهش .
و نيز بگوييم كه اين حقيقت از قبيل مفاهيمى كه از الفاظ به ذهن مىرسد نيست ، بلكه امور عينى است كه از بلندى مقام ممكن نيست در چارديوارى شبكه الفاظ قرار گيرد ، و اگر خداى تعالى آنها را در قالب الفاظ و آيات
علوم قرآن در تفسير الميزان و آثار علامه طباطبايى ( قده ) ( فارسى ) — صفحة 344
مساهمون: محمد باقر ملكيان
ص٣٤٤