پنجم : از بيان سابق ما اين به دست آمد كه بيانات لفظى قرآن ، مثلهايى است براى معارف حقه الهيه ، و خداى تعالى براى اينكه آن معارف را بيان كند ، آنها را تا سطح افكار عامه مردم تنزل داده ، و چارهاى هم جز اين نيست ، چون عامه مردم جز حسيات را درك نمىكنند ، ناگزير معانى كليه را هم بايد در قالب حسيات و جسمانيات به خورد آنان داد .
و از سوى ديگر دو محذور بزرگ در اين ميان پيش مىآيد يعنى در جايى كه سروكار گوينده با كودك است ، اگر بخواهد زبان كودكى بگشايد ، و مطابق فهم او سخن بگويد ، يكى از دو محذور هست ، براى اينكه شنونده يا به ظاهر كلام گوينده اكتفاء نموده و تنها همان جنبه محسوس آن را مىگيرد ، در اين صورت غرض گوينده حاصل نمىشود . چون غرض گوينده اين بود كه شنونده از مثال به ممثل منتقل شود ، نمىخواست صرفا خبرى داده باشد ، و اگر شنونده به ظاهر كلام اكتفاء نكرده ، و بخواهد خصوصيات ظاهر كلام را كه در اصل معنا دخالتى ندارند رها نموده ، به معانى مجرده منتقل شود ، ترس اين هست كه عين مقصود او را نفهمد ، بلكه يا زيادتر و يا كمتر آن را بفهمد .
مثلا وقتى گويندهاى بشنونده خود مىگويد : شاهنامه آخرش خوش است است شنوندهاش با سابقه ذهنىاى كه با اين مثلها و با معناى ممثل آن دارد ( اگر داشته باشد ) مثل را از همه خصوصياتى كه همراه دارد لخت و مجرد مىكند ، و مىفهمد كه منظور گوينده اين است كه حسن تأثير هرعملى بعد از فراغت از آن عمل و پيدا شدن آثارش معلوم مىشود ، نه در حين سرگرمى به عمل ، چون در حين عمل و تحمل مشقت آن ، قدر و اندازه عمل خود را تشخيص نمىدهد .
علوم قرآن در تفسير الميزان و آثار علامه طباطبايى ( قده ) ( فارسى ) — صفحة 321
مساهمون: محمد باقر ملكيان
ص٣٢١