از اين هم كه بگذريم در گروه بسيارى از روايات تفسيرى كه از اين خاندان رسيده ، طريقه استدلال به آيهاى براى آيه ديگر ، و استشهاد به يك معنا بر معناى ديگر به كار رفته ، و اين درست نيست مگر وقتى كه معنا معنايى باشد كه در افق فهم شنونده باشد ، و ذهن شنونده بتواند مستقلا آن را درك كند ، البته به او سفارش كنند از فلان طريق معين در اين كلام تدبر كن .
اضافه بر اينكه در اين بين ، رواياتى از اهل بيت عليهم السّلام رسيده كه بهطور صريح دلالت بر همين معنا دارد ، نظير روايتى كه صاحب محاسن « 1 » آن را به سند خود از ابى لبيد بحرانى از ابى جعفر عليه السّلام نقل كرده كه در ضمن حديثى فرمود : هركس خيال كند كه كتاب خدا مبهم است هم خودش هلاك شده و هم ديگران را هلاك كرده است . و قريب به اين مضمون باز در محاسن و احتجاج « 2 » از همان جناب آمده و آن اين است كه فرمود : وقتى از چيزى برايتان سخن مىگويند و خلاصه وقتى حديثى و يا سخنى از من مىشنويد همان مطلب را از كتاب خدا بپرسيد .
با اين بيانى كه گذشت بين دو دسته از روايات جمع مىشود ، و تناقض ابتدايى آن رفع مىگردد ، يكى اين احاديث كه مىگفت فهميدن معارف قرآن و رسيدن به آن از خود قرآن ، امرى است ممكن ، چون معارف قرآنى پوشيده از عقول بشر نيست ، و دوم رواياتى كه خلاف اين را مىرساند ، مانند روايتى كه تفسير عياشى « 3 » آن را از جابر نقل كرده كه گفت : امام صادق عليه السّلام فرمود : قرآن
هامش
( 1 ) . محاسن : 270 ، ح 360 .
( 2 ) . احتجاج : 2 / 55 .
( 3 ) . تفسير عياشى : 1 / 11 ، ح 2 .