أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ ، لِيُبَيِّنَ لَهُمْ
« 1 » و نيز آمده :
وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ
« 2 » و نيز آمده :
إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
« 3 » .
بلكه اختلاف بين آن دو از جهت مراد و مصداق است ، مصداقى كه مفهوم كلى كلام بر آن منطبق است .
توضيح اينكه ما انسانها به خاطر ارتباطى كه با عالم طبيعت داريم ، ذهنمان مأنوس با ماديات شده ، از هرمعنايى ، مفهوم مادى آن را مىفهميم ، و هرمفهومى را با مصداق جسمانيش منطبق مىسازيم . مثلا وقتى از يك نفر مثل خود كلامى بشنويم ، كلامى كه حكايت از حال امرى مىكند ، بعد از آنكه معناى كلام را فهميديم ، آن را بر مصداقى حمل و منطبق مىكنيم كه معهود ذهن ما ، و نظام حاكم در آن است ، زيرا مىدانيم گوينده كلام غير اين مصداق را در نظر نگرفته ، چون او هم انسانى است مثل ما ، و خودش هم از چنين كلامى غير آنچه ما فهميديم نمىفهمد ، و غير آن را هم نمىفهماند . و در نتيجه همين نظام ، نظامى است كه حاكم در مصداق است ، و همين نظام حاكم در مصداق ، در مفهوم هم جارى است ، چه بسا مىشود كه به مفهوم كلى استثنا مىزند ، و يا مفهوم يك حكم جزئى را تعميم مىدهد ، يا به هر نحوى ديگر ، در مفهوم دخلوتصرف مىكند كه ما اين تصرفات را ، تصرف قرائن عقليه غير لفظيه مىناميم .
هامش
( 1 ) . سوره ابراهيم : 4 .
( 2 ) . سوره نحل : 103 .
( 3 ) . سوره زخرف : 3 .