آن هم عملى كه براى حوائج زندگى مادى - حوائجى كه جبر زندگى آن را معين مىكند - سودمند باشد .
اين مذهب اصالت است كه پارهاى مسلماننما به سوى آن گراييدهاند ، و درنتيجه گفتهاند : معارف دينى نمىتواند مخالف با علم باشد و علم مىگويد اصالت وجود تنها براى ماده و خواص محسوس آن است ، پس در دين و معارف آن هم هرچه كه از دائره ماديات بيرون است و حس ما آن را لمس نمىكند - مانند عرش و كرسى ، و لوح و قلم و امثال آن - بايد به يك صورت تاويل شود .
و اگر از وجود هرچيزى خبر دهد كه علوم متعرض آن نيست - مانند وجود معاد و جزئيات آن - بايد با قوانين مادى توجيه شود .
و نيز آنچه كه تشريع بر آن تكيه كرده - از قبيل وحى و فرشته و شيطان و نبوت و رسالت و امامت ، و امثال آن - همه امور روحى هستند كه به تناسب نام يكى را وحى و نام ديگرى را ملك و غيره مىگذاريم ، و روح هم خودش پديدهاى مادى و نوعى از خواص ماده است ، و مسأله تشريع هم اساسش يك نبوغ خاص اجتماعى است ، كه مىتواند قوانين خود را بر پايه افكار صالح بنا كند ، تا اجتماعى صالح و راقى بسازد .
اشكالى كه اين گروه بر طريقه مفسرين گذشته كردهاند ، كه تفسيرشان تفسير نيست ، بلكه تطبيق است ، عينا به خود آنان وارد است ، هرچند كه با طمطراقى هرچه بيشتر دعوى مىكنند كه تفسير واقعى قرآن همين است كه ما داريم . زيرا اگر اين دستهن مانند مفسرين سلف ، معلومات خود را بر قرآن تحميل نكردهاند ، پس چرا نظريههاى علمى را اصل مسلم گرفته ، تجاوز از آن
علوم قرآن در تفسير الميزان و آثار علامه طباطبايى ( قده ) ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: محمد باقر ملكيان
ص٢٢٦