مىباشد . و رمز اينكه از علم بديهى به رؤيت تعبير شده ، مبالغه در ظهور و روشنى علّامه براى ناميدن علم بديهى به رؤيت ، اين گونه استدلال نموده است .
« آياتى كه رؤيت خدا را اثبات مىكند : مانند آيهء :
« وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ »
و آيهء :
« ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى »
و آيهء :
« مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ »
و غير اينها نوعى علم بديهى را اثبات مىنمايد . بعلاوه كه از هر علم بديهى به رؤيت تعبير نمىشود » .
مثلا علم ما به وجود ابراهيم خليل ( ع ) درحالىكه او را نديدهايم و نيز علم به وجود شهر لندن براى كسى كه آن را نديده است . اينها هيچكدام رؤيت خوانده نمىشود . از اين روشنتر : علم ضرورى ما به بديهيات اوّليه مىباشد . از قبيل :
« يكى نصف دو تا است » و « هر نسبت اضافى به دو طرف نسبت متكى است » .
چه اين بديهيات به خاطر كلّيتى كه دارند محسوس و مادّى نيستند و چون محسوس نيستند مىتوانيم بر آنها اطلاق علم كنيم ، ليكن صحيح نيست آنها را رؤيت بناميم .
سپس مىگويد : هر چند در بين معلومات ما معلوماتى است كه بر آنها اطلاق رؤيت مىكنيم . مثلا مىگوئيم : « من خود را مىبينم ، مىبينم كه فلان چيز را مىخواهم ، فلان چيز را دوست دارم و نسبت به آن ديگرى كراهت دارم و آن چيز را دشمن مىدارم » . درحالىكه همه اين موارد علم ضرورى است نه مشاهدهء حسى . تعبير از اين گونه معلومات به رؤيت ، تعبيرى است شايع و هر كجا خداى تعالى از رؤيت خود سخن گفته با آن خصوصيّات و قرائنى ذكر كرده كه دالّ بر اين است كه مراد از رؤيت همين قسم از علم است كه خود ما هم آن را رؤيت مىناميم . مثلا در آيهء :
« أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ »
.
هامش
متكلمين معتزله بغدادى ، داراى تصنيفهاى متعدد در علم كلام در سال 319 ه . ق درگذشت . ( طبقات المفسرين :
داودى : 1 / 222 - 223 ) .