مىشود . به عبارت ديگر : حقيقتى زندگى ما را اداره مىكند كه نيازها و نقايص ما را برآورده مىسازد . اين حقيقت ، همان ذات خداى سبحان است كه همه اشياء به او منتهى مىشود . در اين باره مىفرمايد :
« يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ »
. « 32 » در نتيجه ، اذعان به اين ذات از لوازم فطرت انسانى است و نخستين چيزى كه در بحث از معارف الهى با آن مواجه مىشويم اين است كه معتقد باشيم همه چيز به دو منتهى شده و او مالك هر چيز است . زيرا اگر مالك آنها نبود نمىتوانست آن را به ديگرى افاضه و اعطاء كند . بنابراين ملك على الاطلاق از آن خداست . « 33 »
علّامه اين مطلب را در ضمن مثالى توضيح مىدهد . بدين ترتيب كه علم در انسان ، احاطه حضورى بر معلوم از طريق انتزاع صورت و دريافت آن از خارج توسّط نيروهاى جسمانى است و امّا آنچه شايسته مقام ربوبى مىباشد اصل معناى احاطه حضورى است و اينكه براى علم يافتن نيازمند به وسايل جسمانى و وجود معلوم در خارج باشد ، اين ناشى از نقص است كه تنزيه خدا از اين نقص واجب مىباشد . ساير صفات چون حيات و قدرت و امثال آن نيز چنيناند .
حاصل آنكه : براى خداى سبحان اصل معناى صفات ثبوتى را اثبات مىكنيم و خصوصيّت مصداقى كه نتيجهاش نياز و نقص باشد از وى سلب مىنمائيم .
در پايان ، علّامه ما را به بطلان گفتار معتزله كه معتقد بودند : « به منظور تنزيه خداوند از صفات مخلوقات بايد جميع صفات را از او نفى كرد » ، متوجّه مىسازد و علّت اين اعتقاد را آن مىداند كه معناى علم و قدرت و حيات به عقيدهء معتزله عدم جهل و عجز و مرگ مىباشد .
و چنين است بينش آنها در ساير صفات كمال . « 34 » و اين مستلزم نفى
هامش
( 32 ) - فاطر : 15 .
( 33 ) - بقره : 107 ، 251 ، 258 ، براى اطلاع بيشتر ن . ك : آل عمران : 26 ، 189 و مائدة : 17 ، 18 ، 40 ، 120 ، يونس : 31 .
( 34 ) - ضحى الاسلام : 3 / 30 .