قرارداد هريك علامت چيزى قرارداد شده نه اينكه آنچه در خارج ، خارجيت پيدا مىكند علامتهايى باشد ؛ براى وضوح بيشتر تكرار مىكنم كه آنچه در خارج موجود مىشود صوت است و بس نه علامت و صوت قراردادى ، و اگر موجوديت و تحقق را به كلام نسبت دهيم ، به نوعى عنايت است ، و گرنه كلام در خارج تحقق نمىيابد ، بلكه صوت موجود مىشود ؛ ( و اهل هرزبان روى قراردادى كه قبلا ميان خود داشتهاند از آن صوت به معنايى منتقل مىشوند ) .
از اينجا معلوم مىشود كه كلام ( فراموش نشود كه يعنى آن امر اعتبارى و قراردادى ) ، نه متصف به حدوث مىشود و نه به بقاء ؛ براى اينكه ( حدوث و بقاء مربوط به واقعيات است ، نه اعتباريات و ) حدوث عبارت است از مسبوق بودن وجود چيزى به عدم زمانى آن ، ( و اينكه چيزى بعد از مدتها نبودن بود شود ) .
و بقاء عبارت است از اينكه چيزى بعد از آن اوّل نيز موجود باشد ، و همچنين در آنات بعدى ، وجودى متصل داشته باشد ، پس هم حدوث و هم بقاء مربوط به واقعيات خارجى است ، نه اعتباريات ، چون اعتباريات در خارج وجود ندارند .
علاوه بر اين ، اتصاف كلام به قدم ، اشكالى ديگر و عليحده دارد ، و آن اين است كه كلام ( كه مركب از حروف رديف شده ، و اصل تكوّنش تدريجى است ، بعضى حروفش قبل از بعضى ديگر ، و بعضى بعد از بعضى ديگر چيده
با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 441
مساهمون: مراد على شمس
ص٤٤١