عبارتست از ثبوت ، و تحول عبارتست از بىثباتى .
4 - اگر علم از چيزهايى بود كه به حسب ذاتش تغيير مىپذيرفت ، و مانند ماديات محكوم به تحول و دگرگونى بود ، ديگر ممكن نبود يك چيز را و يك حادثه را در دو وقت مختلف باهم تعقل كرد ، بلكه بايد اوّل حادثهء قبلى را تعقل كنيم بعد آن را از ذهن بيرون نموده حادثهء بعدى را وارد ذهن سازيم ، در حالى كه مىبينيم كه دو حادثه مختلف الزمان را ، در يك آن تعقل مىكنيم ، و نيز اگر علم ، مادى بود ، بايد اصلا نتوانيم حوادث گذشته را در زمان بعد تعقل كنيم ، براى اينكه خودتان گفتيد : هرچيزى در آن دوم غير آن چيز در آن اول است .
پس اين وجوه و وجوه ديگرى كه ذكر نكرديم دلالت دارند بر اينكه علم ، بدان جهت كه علم است مادى نيست ، و اما آنچه در عضو حساس و يا بگو در دماغ پيدا مىشود ، و آن فعل و انفعالى كه در اين عضو حاصل مىگردد ، ما دربارهء آن حرفى نداريم ، چون تخصصى در آن نداريم ، اما شما هم دليلى نداريد كه اين فعل و انفعالهاى طبيعى همان علم است ، و صرف اينكه در هنگام مثلا تصور يك حادثه ، در دماغ عملى صورت مىگيرد ، دليل بر آن نيست كه تصور ، همان عمل دماغى است . « 1 »
هامش
( 1 ) . الميزان ؛ ج 1 ، ص 81 .