احترامش كرد » به اين است كه خداى سبحان انسان را طورى آفريده كه به ارتكاز خود اين طور حكم كند و بر طبق حكمش هم عمل نمايد .
پس جميع احكام عقليى كه ما داريم چه احكام نظريى كه در عقل به ضرورت و امكان حكم مىكند و چه احكام عملى و حسن و قبحى كه عقل از نظر مصالح و مفاسد حكم به آن مىكند همه از فعل خداى تعالى اتخاذ شده است .
و بااينحال اين از معتزله لغزش و جرم نيست كه عقل خود را حاكم بر خداى تعالى نموده و اطلاق ذات غيرمتناهى او را محدود و محكوم به احكام آنكه از محدودات و مقيدات اتخاذ شده بنمايند ؟ و آيا اين گناه بزرگى نيست كه با عقل خود قوانينى وضع نمايند و خداى تعالى را محكوم به آن نموده بگويند : بر خداوند واجب است كه چنين كند ، و حرام است كه چنان كند ؟ و يا بگويند : فلان عمل از خداوند پسنديده و يا ناپسند است ؟
عقل نظرى را حاكم بر خداكردن خدا را محدودكردن است ، و محدوديت مساوق با معلوليت است ، زيرا حدّ غير از محدود است ، و ممكن نيست كسى خودش نقشهريزى و تحديد حدود ذات خود كند .
پس لازمهء حرف معتزله اين است كه ما فوق خداى تعالى كسى باشد كه او را محدود به حدودى كرده باشد و عقل عملى را هم حاكم بر خداى تعالىكردن خداى را ناقص دانستن است زيرا ناقص است كه به خاطر استكمال و جبران
با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: مراد على شمس
ص٢٢١