اجتماعىمان آثار خارجى بر آن مترتب مىكنيم .
همه معانيى كه در محيط اجتماع بشرى مربوط به اعمال انسانى است بر اين قياس است ، و همه آنها را خود انسان به خاطر مصلحت زندگيش وضع نموده و در قالب اعتبار ريخته است .
فرقى كه بين اين دو قسم از علوم است اين است كه قسم اوّل از خارج انتزاع شده و به اعتبار اينكه حقيقتا مطابق با خارج است صدق و به اعتبار اينكه خارج مطابق آن است حق ناميده مىشود ، و درنتيجه معناى صدق و حق بودن آن اين مىشود كه اين حقيقت ذهنى عينا همان حقيقتى است كه در خارج است ، و آن حقيقت كه در خارج است عينا همين حقيقتى است كه در ذهن است .
و اما قسم دوم جز در ذهن ظرف تحققى نداشته و با خارج انطباق ندارد ، جز اينكه مصلحتى از مصالح زندگى ما را وادار ساخته كه آن را معتبر شمرده و خارجى فرضش كنيم ، و بهطور ادعا منطبق بر خارجش بدانيم ولو اينكه حقيقتا منطبق نباشد .
و خلاصه ، بقاى وجود انسان و رسيدن به مقاصد حقيقى مادى و روحيش او را وادار مىسازد كه معانى اعتبارى را معتبر شمرده اعمال خود را بر آن تطبيق نمايد و بدين وسيله به سعادت خود نائل آيد ، و لذا مىبينيم اين احكام برحسب اختلافى كه جوامع بشرى در عقايد و مقاصد خويش دارند مختلف
با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: مراد على شمس
ص٢١٩