را باطل كردهاند ، غافل از آنكه اگر اين دليلشان صحيح باشد ، مستلزم فساد خودش مىشود .
دوم اينكه غلط و خطاء در حس ، كمتر از خطاء در عقليات نيست ، و اگر باور ندارند بايد تا به جائى مراجعه كنند كه در محسوسات و ديدنىها ايراد شده ، پس اگر صرف خطاء در بابى از ابواب علم ، باعث شود كه ما از آن علم سد باب نموده ، و به كلى از درجهء اعتبار ساقطش بدانيم ، بايد در علوم حسى نيز اعتمادمان سلب شده ، و به كلى درب علوم حسى را هم تخته كنيم .
سوم اينكه ، در علوم حسى نيز تشخيص ميان خطا و صواب مطالب ، با حس و تجربه نيست . و در آنجا نيز مانند علوم عقلى تشخيص با عقل و قواعد عقلى است ، و مسأله حس و تجربه تنها يكى از مقدمات برهان است ، توضيح اينكه مثلا وقتى با حس خود خاصيت فلفل را درك كنيم ، و تشخيص دهيم كه در ذائقه چه اثرى دارد ، و آنگاه اين حس خود را با تجربه تكرار كرديم ، تازه مقدمات يك قياس برهانى براى ما فراهم شده ، و آن قياس بدين شكل است :
اين تندى مخصوص براى فلفل دائمى و يا غالبى است ، و اگر اثر چيز ديگرى مىبود براى فلفل دائمى يا غالبى نمىشد ولى دائمى و غالبى است ، و اين برهان بهطورى كه ملاحظه مىفرمائيد همهء مقدماتش عقلى و غيرحسى است ، و در هيچيك آنها پاى تجربه در ميان نيامده است .
چهارم اينكه تمامى علوم حسى در باب عمل با تجربه تأييد مىشوند ، و
با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 197
مساهمون: مراد على شمس
ص١٩٧