آنها را دعوت كردم كه ايمان بياورند تا آنها را بيامرزى انگشتان خود را در گوشهاى خود قرار داده و لباسهايشان را به خود پيچيدند و در مخالفت لجاجت ورزيدند و به شدّت استكبار نمودند . ( وَانِّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا اصَابِعَهُمْ فِى آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثِيَابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً ) « 1 »
باز در اينجا مىبينيم كه استكبار و خود برتر بينى سرچشمهء كفر و لجاجت و دشمنى با حق گرديد .
بلاى استكبار در ميان آنها به حدّى بود كه از شنيدن سخنان حق كه احتمالًا مايهء بيدارى آنها مىشد وحشت داشتند ، انگشت در گوشها مىگذاردند و لباس به سر مىكشيدند ، مبادا امواج صوتى نوح عليه السلام وارد گوش آنها شود و مغزشان را بيدار كند ! اين دشمنى و عداوت با سخن حق دليلى جز تكبّر شديد نداشت .
همانها بودند كه به نوح عليه السلام خرده گرفتند و گفتند : چرا گروهى از جوانان با ايمان و تهيدست اطراف تو را گرفتهاند ؟ و از آنها به عنوان اراذل و انسانهاى بى سر و پا ياد كردند و گفتند : تا اينها در اطراف تو هستند ، ما به تو نزديك نمىشويم !
آرى تكبّر و خودخواهى بلاى عجيبى است ، همهء فضايل را مىسوزاند و خاكستر مىكند .
در واقع صفت رذيلهء استكبار عامل اصلى اصرار و لجاجت آنها بر كفر بود تا آنجا كه از ترس تأثير سخنان نوح عليه السلام انگشت در گوششان مىكردند و جامه بر سر مىافكندند مبادا حرف حق را بشنوند .
جالب اينكه اين عمل دليل بر آن بود كه آنها به حقّانيّت دعوت نوح عليه السلام و تأثير سخنان وى ايمان داشتند ، و گرنه دليلى نداشت كه انگشت در گوش بگذارند و جامه بر خود بپيچند .
اين احتمال نيز وجود دارد كه پيچيدن لباس بر خود براى اين بود كه نه آنها نوح عليه السلام را ببينند و نه نوح آنها را ، مبادا ديدن آن پيامبر موجب تمايل به او گردد و مشاهدهء آنها به وسيلهء نوح موجب شناسايى آنها براى تكرار دعوت گردد .
هامش
( 1 ) - نوح ، 7 .